گنج

غزل شمارهٔ ۱۱۳۷

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه: اهمکردهاست۱۳ بیت
سر گران با عقل آن طرف کلاهم کرده استپاکباز از هوش آن چشم سیاهم کرده است
جای حرف از لب، عرق از جبهه می ریزم به خاکشرمساری فارغ از عذر گناهم کرده است
می توانم در سواد زلف، کار شانه کردرخنه در دل بس که آن مژگان سیاهم کرده است
می خورم از حسرت دیدار خون در عین وصلبس که حیرت خشک چون مژگان، نگاهم کرده است
گر به ظاهر آتشم در خانمان افکنده استعشق چون خورشید گردون بارگاهم کرده است
گر به ظاهر آتشم در خانمان افکنده استعشق چون خورشید گردون بارگاهم کرده است
چون زبان مار گردیده است هر مژگان منبس که زهر چشم در کار نگاهم کرده است
نگلسد چون بیدمجنون سجده شکرم ز همتا دل از ابروی جانان قبله گاهم کرده است
صبحی از شبهای تار من فلک کرده است کمخنده ای هر کس که بر روز سیاهم کرده است
استخوانم مغز گردیده است و مغزم استخوانبس که غمهای گرانجان تکیه گاهم کرده است
می کنم پهلو تهی از سایه خود همچو شیربس که وحشی از خود آن وحشی نگاهم کرده است
خار خار دوربینی نیست در پیراهنمساده لوحی ها ز مخمل دستگاهم کرده است
من که بودم از شراب وصل دایم بی خبرفال گوش امروز صائب خاک راهم کرده است