گنج

غزل شمارهٔ ۱۱۳۶

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه: اهمکردهاست۱۱ بیت
داغ سودا فارغ از فکر کلاهم کرده استبی نیاز از افسر این چتر سیاهم کرده است
خار دامنگیر گردد شهپر پرواز منتا محبت جذبه خود خضر را هم کرده است
از پناه خود مرا حاشا که سازد ناامیدآن که چون صحرای محشر بی پناهم کرده است
گر امید ناامیدان برنمی آرد، چراناامید از عالم آن امیدگاهم کرده است؟
تیره روزم، لیک از غیرت دل خود می خورممهر عالمتاب اگر روشن چو ماهم کرده است
شاهد دلسوزی گردون عاجزکش بس استخنده برق آنچه با مشت گیاهم کرده است
سیل بی زنهار را مانع ز جولان می شودخواب سنگینی که غفلت سنگ را هم کرده است
در چه افکنده است باز از قیمت نازل مراکاروانی گر خلاص از قید چاهم کرده است
غنچه خسبان می ربایندم ز دست یکدگرتا سبکروحی نسیم صبحگاهم کرده است
تا گشودم چشم روشن در شبستان وجودراستی، چون شمع، خرج اشک و آهم کرده است
خواهد از داغ ندامت سوخت صائب چون چراغآن که دور از محفل خود بیگناهم کرده است