گنج

غزل شمارهٔ ۱۱۳۵

آن که بزم غیر را از خنده پر گل کرده استخاطر ما را پریشانتر ز سنبل کرده است
من ندارم طالع از مقصود، ورنه بارهاگل ز مستی تکیه بر زانوی بلبل کرده است
این چه رخسارست، گویا چهره پرداز بهارآب و رنگ صد چمن را صرف یک گل کرده است
جوهر ما از پریشانی نمی آید به چشماز نظر این چشمه را پوشیده سنبل کرده است
سرکشی مگذار از سر تا نگردی پایمالکز تواضع خصم کم فرصت مرا پل کرده است
نیست پروای ستم ما را که جان سخت ماخون عالم در دل تیغ تغافل کرده است
صائب از افتادگی مگذر که ابر نوبهارقطره را گوهر به اکسیر تنزل کرده است