غزل شمارهٔ ۱۱۳۱
روزگارم تیره و بختم سیاه افتاده استگل به چشم روزنم از مهر و ماه افتاده است
صبح محشر سر زد و تخم امیدم سر نزددر چه ساعت یارب این یوسف به چاه افتاده است؟
فرصت خاریدن سر نیست مژگان مراتا سر و کارم به آن عاشق نگاه افتاده است
از خط الماسی آن چهره لعلی مپرسبرق در جانم ازین زرین گیاه افتاده است
در شکست بال و پر معذور می دارد مرادیده هر کس بر آن طرف کلاه افتاده است
آگه است از بی قراری های ما در دور خطکار هر کس با چراغ صبحگاه افتاده است
هر سر موی حواس من به راهی می رودتا به آن زلف پریشانم نگاه افتاده است
دزد را دنبال رفتن، جان به غارت دادن استدل عبث دنبال آن زلف سیاه افتاده است
تا نظر وا کرده ام چون شمع در بزم وجودگریه ای از هر سر مویم به راه افتاده است
نیست جام باده را در گردش خود اختیارچشم او در بردن دل بیگناه افتاده است
در پناه دست دارم زنده شمع آه راچون کنم، ویرانه دل بی پناه افتاده است
از زنخدان تو دل را نیست امید نجاتدلو ما در ساعت سنگین به چاه افتاده است
نیست صائب خاکیان را ظرف جرم بیکرانورنه عفو ایزدی عاشق گناه افتاده است