غزل شمارهٔ ۱۱۳۰
دست ما در بند چین آستین افتاده استورنه آن زلف از رسایی بر زمین افتاده است
تکمه پیراهن خورشید تابان می شودهمچو شبنم چشم هر کس پاک بین افتاده است
می زند بر آتش لب تشنگان آب حیاتگرچه در ظاهر عقیقش آتشین افتاده است
در گرانجانی گناهی نیست درد و داغ راگوشه ویرانه من دلنشین افتاده است
عقده آن زلف می خواهد دل مشکل پسندورنه چندین نافه در صحرای چین افتاده است
می شمارد صورت چین را کم از موج سرابدیده هر کس بر آن چین جبین افتاده است
دستگاه حسن او دارد مرا بی دست و پارعشه از خرمن به دست خوشه چین افتاده است
از دل آتش زیر پا دارد سویدا چون سپندبس که خال دلربایش دلنشین افتاده است
چون نگین دان نگین افتاده می آید به چشمتا ز چشمم اشک لعلی بر زمین افتاده است
نیست امروز از لب او قسمت ما حرف تلخنقش ما چپ از ازل با این نگین افتاده است
می توان خواند از جبین خاک احوال مرابس که پیش یار حرفم بر زمین افتاده است
سحر را در طبع آن جادوزبان تأثیر نیستورنه صائب کلک ما سحرآفرین افتاده است