گنج

غزل شمارهٔ ۱۱۳۲

هر که عاشق نیست خون در پیکرش افسرده ستگفتگو با زاهدان تلقین خون مرده است
پشت سر بسیار خواهد دید عمر خضر رااز دم تیغ شهادت هر که آبی خورده است
در غم عاشق بود هر چند بی پرواست حسنفکر بلبل غنچه را سر در گریبان برده است
بوی خون می آید امروز از لب میگون یارتا به یاد او که دندان بر جگر افشرده است؟
در غریبی وا شود صائب دل ارباب دردغنچه ما تا بود در بوستان پژمرده است