غزل شمارهٔ ۱۱۰۱
تا ز رخ زلف آن بهشتی روی دور انداخته استدست رضوان پرده بر رخسار حور انداخته است
پنجه مومین حریف پنجه خورشید نیستعقل بیجا پنجه با عشق غیور انداخته است
می برد خواهی نخواهی دل ز دست مردمانکار خود را آن کمان ابرو به زور انداخته است
ساعد او بارها در معرض عرض صفارعشه غیرت بر اندام بلور انداخته است
در حریم عشق، خواهش ناامیدی بردهدزان تجلی پرتو خود را به طور انداخته است
راه نزدیک است اگر بر گرد دل گردد کسیدوربینی ها مرا از کعبه دور انداخته است
ابر تر دامن چه باشد، کز حجاب اشک منخویش را طوفان مکرر در تنور انداخته است
تیره بختی های ما از پستی اقبال نیستاز بلندی شمع ما پرتو به دور انداخته است
نه همین در شهر اصفاهان قیامت می کندفکر صائب در همه آفاق شور انداخته است