غزل شمارهٔ ۱۱۰۰
کوه را پای ادب در دامن تمکین ازوستپله ناز بتان سنگدل سنگین ازوست
گرچه شکر خنده اش در پرده شرم و حیاستدر دل دریای تلخ آب گهر شیرین ازوست
با دل مجروح ما حاشا که کوتاهی کندآن که خون در ناف آهوی ختا مشکین ازوست
تا چه خواهد کرد یارب با دل بی تاب مابرق جولانی که کوه طور بی تمکین ازوست
نیست غافل آفتاب از حال دورافتادگانذره را شمع تجلی بر سر بالین ازوست
دامن پاکی که خونم را نمی گیرد به خوددستها چون پنجه مرجان به خون رنگین ازوست
در حریمش دولت بیدار، خواب آلوده ای استآن که خواب غفلت ما این چنین سنگین ازوست
آن که می دارد زبان گندمین از ما دریغتخم انجم، خرمن مه، خوشه پروین ازوست
آتشین رویی که شمع محفل ما گشته استخار مژگان مهر عالمتاب را زرین ازوست
نیست صائب غیر کوه غم، که بادا پایدارآن که گاهی این دل بی تاب را تسکین ازوست