گنج

غزل شمارهٔ ۱۰۸۲

وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)قافیه: انمناست۱۶ بیت
کعبه عشقم، بلا ریگ بیابان من استزخم شمشیر زبان خار مغیلان من است
جوش فرهادست از کهسار من سرچشمه ایشور مجنون گردبادی از بیابان من است
می کند در سینه گرمم قیامت، شور عشقصبح محشر خنده چاک گریبان من است
دولت بیدار کوته دیدگان روزگاربی گزند چشم بد، خواب پریشان من است
شور عشق من فلک ها را به چرخ آورده استکشتی افلاک بی لنگر ز طوفان من است
نه کنار ابر می خواهم، نه آغوش صدفچون گهر گرد یتیمی آب حیوان من است
بر دل آیینه ام زنگ کدورت بار نیستگوشه ابروی صیقل، طاق نسیان من است
نیست از تیغ زبان موج پروایی مراخامشی چون آب گوهر حرز طوفان من است
در شکرزار قناعت برده ام چون مور راهسیرچشمی خاتم دست سلیمان من است
می فشانم نور خود بر تیره روزان بی دریغخرمن ماهم، پریشانی نگهبان من است
در سواد فقر از ملک سکندر فارغمآب حیوان گریه شمع شبستان من است
کشت امید مرا برق است باران کرمدست خشک این بخیلان ابر احسان من است
یوسف گمنام من از مکر اخوان فارغ استسر به جیب خویش بردن چاه کنعان من است
با سیه رویی نیم نومید از حسن قبولعنبر دریای رحمت خال عصیان من است
آفتاب بی زوالی می توانم ساختنگر کنم گردآوری داغی که بر جان من است
فکر رنگین است صائب نعمت الوان مندر بهشت افتاده است آن کس که مهمان من است