گنج

غزل شمارهٔ ۱۰۸۳

خاکساری تا دلیل جان آگاه من استمی کند هموار هر چاهی که در راه من است
مشت بر خارا زدن، بازوی خود رنجاندن استمی کند با خویش بد هر کس که بدخواه من است
انتقام از دشمن عاجز به نیکی می کشممی کنم سرسبز خاری را که در راه من است
خصم می پیچد به خویش از بردباری های مناین خروش سیل از دیوار کوتاه من است
بلبل از غیرت به خون من گواهی می دهدورنه هر برگی درین گلشن هواخواه من است
دشت مجنون آهنین پایی ندارد همچو مندود از هر جا که برخیزد قدمتگاه من است
این جواب آن غزل صائب که می گوید کلیمهر چه جانکاه است در این راه، دلخواه من است