غزل شمارهٔ ۱۰۶۰
در بیابانی که خارش تشنه خون خوردن استپای در دامن کشیدن گل به دامن کردن است
رزق ما چون شبنم از رنگین عذاران چمنبا کمال قرب، دندان بر جگر افشردن است
چون صدف دامن گره کردن به دامان گهردر گریبان دشمن خونخوار را پروردن است
خو به عزلت کن که در بحر پر آشوب جهانگوشه گیری کشتی خود را به ساحل بردن است
معنی نازک به آسانی نمی آید به دستپیچ و تاب جوهر هر شمشیر از خون خوردن است
عمر در تمهید اسباب سفر ضایع مکنتوشه ای گر هست راه عشق را، دل خوردن است
نیست راهی از دل و دین باختن نزدیکتردر قمار عشق هر کس را که میل بردن است
سر به جیب خامشی بردن درین آشوبگاهاز خم چوگان گردون گوی بیرون بردن است
از تأمل پایه معنی به گردون می رسدسرفرازی نخل را صائب ز پا افشردن است