غزل شمارهٔ ۱۰۵۹
مرهم تیغ تغافل خون خود را خوردن استبخیه این زخم، دندان بر جگر افشردن است
باده انگور کافی نیست مخمور مراچاره من باغ را بر یکدگر افشردن است
از سبکباری گرانجانان دنیا غافلندورنه ذوق باختن بسیار بیش از بردن است
لنگری چون بحر پیدا کن که روشن گوهریبا کمال قدرت از هر موج سیلی خوردن است
خون به خون شستن درین میدان، گل مردانگی استچاره مردن، به مرگ اختیاری مردن است
غم ندارد راه در دارالامان خامشیغنچه تصویر فارغ از غم پژمردن است
غیر شغل دلفریب عشق، صائب در جهانرو به هر کاری که آری آخرش افسردن است