گنج

غزل شمارهٔ ۱۰۵۸

تن چون شد از زخم جوهردار، حصن آهن استدل مشبک چون شد از پیکان، دعای جوشن است
دست خالی در محیط مایه دار عشق نیستهر حباب او به گوهر چون صدف آبستن است
هر که ترک تن نکرد از زندگانی برنخوردراحتی گر هست کفش تنگ را در کندن است
نور عشق از رهگذار داغ می افتد به دلخانه دربسته دل را همین یک روزن است
نقش پا همراه رهرو گر نباشد گو مباشما به ظاهر گر زمین گیریم، دل در رفتن است
می کند کار شراب تلخ، آب بی لجاماین سخن از مستی ارباب دولت روشن است
نفس سرکش چون غنی شد راه را گم می کندتنگدستی در حقیقت رایض این توسن است
خوشه چین از ترکتاز حادثات آسوده استبرق عالمسوز دایم در کمین خرمن است
ناله مظلوم در ظالم سرایت می کندزین سبب در خانه زنجیر دایم شیون است
سایه خورشید کمتر می شود وقت زوالتنگ گیری اهل دولت را دلیل رفتن است
تیر کج را آرزوی سیر رسوا می کندپرده پوش پای خواب آلود طرف دامن است
گوشه گیری آب حیوان است بخت سبز راایمن از مردن بود فیروزه تا در معدن است
زیر پا هرگز نبینم در سفر چون گردبادچشم حیرانی است هر چاهی که در راه من است
زهر دنیا گرچه کم می گردد از تریاق عقلبهترین افسون مار از دست خود افکندن است
تنگی از گردون ز ناهمواری خود می کشیرشته هموار را جولان به چشم سوزن است
عاقلان را در زمین دانه سوز روزگاربهترین تخمی که افشانند، دست افشاندن است
بیخودی دارد به روی دست خود چون گل مراور نه خار این بیابان تشنه خون من است
فارغم صائب ز نیرنگ خزان و نوبهارمن که چون آیینه باغ دلگشایم گلخن است