گنج

غزل شمارهٔ ۱۰۶۱

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه: اکردناست۱۵ بیت
وجد بال شاهباز جان ز هم وا کردن استپایکوبی زندگی را در ته پا کردن است
جوش بیتابی زدن در آتش وجد و سماعشیره جان را ز درد تن مصفا کردن است
محمل جان را به منزل بی قراری می بردبادبان کشتی دل دست بالا کردن است
در طریق عشق سستی سنگ راه سالک استساحل این بحر خونین دل به دریا کردن است
مذهب و مشرب به هم آمیختن چون عارفاندر فضای مهره گل، سیر صحرا کردن است
صرف دنیا کردن اوقات عزیز خویش راماه کنعان را به سیم قلب سودا کردن است
هیچ کاری برنمی آید ز پای آهنینقطع راه عشق در قطع تمنا کردن است
در هوای سیم و زر دل را پریشان ساختنبهر کاغذ باد، مصحف را مجزا کردن است
سیر بازیگاه عالم طفل طبعان می کنندچشم حق بین را چه پروای تماشا کردن است؟
پی به کنه خویش بردن کار هر بی ظرف نیستخودشناسی بحر را در قطره پیدا کردن است
مرگ از قطع تعلق ناگوار طبعهاستفقر زهر نیستی بر خود گوارا کردن است
خودپسندی در به روی خود برآوردن بودبیخودی پیش از سفر خود را مهیا کردن است
جمع کردن از پریشانی حواس خویش رااز پی صید معانی دام پیدا کردن است
تا درین ماتم سرا چون گل نظر وا کرده ایمعشرت ما خنده بر اوضاع دنیا کردن است
سینه را از درد و داغ عشق گلشن ساختنپیش ما صائب زمین مرده احیا کردن است