گنج

شمارهٔ ۸

اگر چه داد سخن در زمانه من دادمستاره وار زمانه نمی دهد دادم
زمانه گرچه زمن یافته است روزی دادچرا به من ندهد آنچه من بدو دادم
رهی نماند زنظم سخن که نسپردمدری نماند زلفظ دری که نگشادم
به شعر من همه اهل زمانه دل شادندچه اوفتاد مرا کز زمانه ناشادم
مرا زطالع من دولتی نمی زایدچه وقت بود زطالع که من در او زادم
در این زمانه عزیزم به فضل و عز از منغریب گشت چو در ذل غریب افتادم
به نظم و نثر نکو در زمانه یاد من استچه کرده ام که سعادت نمی کند یادم
ستارگان که به فریادم از نحوستشانچرا به گوش رضا نشنوند فریادم
چو آب دیده و خاک ره ار چه خوار شدمببین ز روی لطافت چو آتش و بادم
اگر ز روی لباسم خراب می بینیخراب نیستم از روی فضل آبادم
از آن گهی که قدم در جهان نهادستمدراین جهان قدمی شادمانه ننهادم
اگر چه پیش تو استاده ام چو شاگردانز راه علم و هنر در زمانه استادم
ندیده هیچ مرادی ز یار شیرین لببه بیستون جفا مانده همچو فرهادم
چو در جهانم بی بهره از نعیم جهانچو روزگار جهان از جهان برون بادم
چو حال من ز صروف جهان خلل پذرفتز حال خویش خبر در جهان فرستادم