گنج

شمارهٔ ۷

قافیه: م۵۲ بیت
نهاد دولت جاوید در زمانه قدمکشید رایت اقبال بر ستاره علم
گرفت عرصهٔ عالم مثال روضهٔ خلدنمود ساحت گیتی جمال باغ ارم
بقا به صحن جهان بر نوشت نامهٔ مهرفلک ز روی زمین درنوشت جامهٔ غم
ز جویبار سلامت دمید چهرهٔ گلبه کشتزار سعادت رسید بهرهٔ نم
به فرّ دولت و تایید بخت و عون فلکجهان ز صدر جهان گشت تازه و خرّم
سر سران، ملک السادة، صدر دولت و دینکه هست دولت و دین را بنا به او محکم
پناه عالم و بنیان ملک و اصل شرفکمال دانش و فرً جهان و فخر اُمَم
ز اصل گوهر پاک پیمبران عربز نسل و نسبت شاهان و خسروان عجم
سرای دولت عالیش را ملک معماربنای حضرت والاش را فلک طارم
زهی به دولت و دانش هزار چون آصفزهی به نصرت و هیبت هزار بار چو جم
کمینه چاکری از حضرت تو ده داراکهینه بنده‌ای از درگه تو صد رستم
خدایگان بزرگان عالمی و خدایتو را ز حشمت و رفعت سپاه داد و حشم
تو جعفری و عمت هست جعفر طیارهمی ثنای تو گوید به پیش جدّ تو عم
مقرّر است جمال تو را کمال بقامسلّم است سخای تو را وفای نعم
به عهد دولت تو با نشاط خدمت تودلی نماند به درد و رخی نماند دژم
نهاد عدل تو آن قاعده که در گیتیفغان و ناله نباشد مگر ز زیر و ز بم
به نور رای تو بینا همی شود اعمیز عشق مدح تو گویا همی شود ابکم
تو آن کسی که مقرند همگنان که تویبه بذل تو همت بر همگنان ولی نعم
به بندگی تو اقرار می‌کند گردونبه چاکری تو خط باز می‌دهد عالم
منم به بندگی خاص حضرت تو، مرامسلّم است که دارند دیگران به سلم؟
به گفت حاسد صاحب غرض که افتادمز حضرت تو چون از روضهٔ بهشت آدم
ز خوان حادثه‌ها می خورم غذای بلاز جام واقعه‌ها می‌چشم شراب ستم
مراست در دل غمگین ز آه سینه سنانمراست بر رخ زرّین ز خون دیده رقم
دلم ز شرم گناهست و جان ز بیم عتاببه پیش تیغ عنا و به زیر داغ ندم
مرا به نعمت عفوت رسان که می‌نرسدبه جان خستهٔ من جز به عفو تو مرهم
نه حق خدمت سی ساله ثابت است مرانه هست عهد تو در جان بنده مستحکم
اگر ز حضرت تو دور بوده ام، بوده‌ستدعای دولت تو با دلم همیشه به هم
ز من به صدر تو گر صورتی کند نقًاشبود چو صورت بی‌جانِ بی‌روان مفحم
بدان یکی که هزاران هزار صورت خوبوجود صنعش پیدا کند ز کتم عدم
بدان خدای که هست از صفات لم یزلشجدا مکان و زمان و بری حدوث و قدم
به حقّ خاتم پیغمبران و حرمت آنکه بود معجزه کار ملک او خاتم
به طور و نور و مناجات موسی عمرانبه مهد و عهد و مقالات عیسی مریم
به قدر و دعوت یعقوب و عزّت یوسفبه صبر و محنت ایّوب و صفوت آدم
به عرش و کرسی و طوبی و سدره و کوثربه محشر و عرصات و بهشت و لوح و قلم
به معشر و به مناسک به عمره و احرامبه موقف و به منا و به کعبه و زمزم
به دست و بازو و تیغ مقاتلان جهادبه صدق توبه و زهد مجاوران حرم
به فضل جَدّ تو بر جمله انبیاء و رسلبه فخر ذات تو بر صدر کبریا و کرم
به راز نیم شب عاشقان به درگه حقکه نیست خلق، مر آن سِرّ و راز را محرم
به حرمت تو که دین را قوی شد از وی پشتبه نعمت تو که پر کرد از او زمانه شکم
که من ز اوّل ایام عمر تا امروزز خدمت تو مقصّر نبوده ام یک دم
به قدر وسع یکی بنده بوده ام پیشتبه وقت خدمت مخلص تر از عبید و خدم
دلم متابع امرت به شدت و به رخاتنم موافق حکمت به راحت و به الم
چه کرده ام که نکردند بندگان دگرکه جمله در خور مدحند و بنده در خور ذم
گناه را چه خطر پیش عفو کامل توز کام تشنه کجا گردد آب دریا کم
چو سر برهنهٔ جرمم تنم به عفو بپوشکه هست جامهٔ عالم به عفو تو معلم
نعوذ بالله اگر جرم من نپوشی توبه مرگ من همه پوشند جامه ماتم
چو هست بر تن و بر جان بنده حکم تو رامیان جرم من و عفو خود تو باش حَکَم
گرم به خدمت شغل قدیم راه نماندهمی زنم به ره مدحت و ثنات قدم
شوم ز خدمت شغلت به سوی خدمت مدحکه هست خدمت مدح تو خدمتی معظم
نهم به دولت مدح تو گنج‌های سخنکه گنج‌های سخن به که گنج‌های درم
همیشه تا که بود پرچم و سنان، باداسر مخالف تو بر سر سنان پرچم
خجسته روزه و فرخنده روز و فرخ عیدهمیشه قسم معادی ز روزگار ستم