گنج

شمارهٔ ۶

قافیه: اق۴۳ بیت
دی غریوان شدم به سوی وثاقبر وصال اختیار کرده فراق
دلم اندر هزاهز هجرانروحم اندر کشاکش احراق
طرب از طبع من گسسته وطنرنج در روح من گرفته وثاق
روز دیدم همی گریخت ز شبهم بران گونه کز نفاق وفاق
چون فرو شد به غرب چشمه روزگفتی اخلاص را بخورد نفاق
اختران چون چراغ های منیرسرنگون در یکی کبود رواق
کوکب روشن و شب ترایدرهم افتاده چون نکاح و طلاق
آمد آن دلربای زیبا رویآمد آن سرو قد سیمین ساق
چشمش از نم چو ابر فصل بهارتنش از غم چو ماه وقت محاق
بی گره کرده گیسوان بخمپر گره کرده ابروان بطاق
گفت کای حسرت همه دلهاگفت کای غیرت همه عشاق
بی تو بر من حمیم گشته شراببی تو بر من جحیم گشته وثاق
عاشقان را چنین بود بیعتدوستان را چنین بود میثاق
چند از این دردهای بی درمانچند از این زهرهای بی تریاق
گفتم ای جان به وصل تو محتاجگفتم ای دل به روی تو مشتاق
تا بود جانم از وصال تو فردتا بود چشمم از جال تو طاق
چیره باشد بر آن همه آفاتتیره باشد براین همه آفاق
روی توست از عجایب قدرتوصل توست از نفایس اعلاق
سر زلفت زعشق معلاقی استوین دل من معلق از معلاق
رزق مقسوم خویش می طلبمزانکه دستش خزانه ارزاق
ثقه الدین امین ملک عمرکز عمر برده وقت عدل سباق
آنکه جمع محاسن شیم استوانکه قطب مکارم اخلاق
روی چون اصل باغ ابراهیمخود چو روی نبیره اسحاق
مدحت او روایح ارواحمجلس او حدایق احداق
سال و مه بر صحیفه ایامخرد و جان همی کند الحاق
مدح او بالغدو و الاصالشکر او بالعشی والاشراق
آن تملق که در سخاوت اوستپس از این کس نترسد از املاق
جز به آواز کوس کینه اونکند گوش روزگار طراق
ای بزرگی که رزق بگذارداز نهیب تو عالم ارزاق
در سخن صاحبی علی التحقیقدر سخا حاتمی علی اطلاق
نگسلد همچو روزی از حیوانصله تو ز اهل استحقاق
محمدت را به نامت استرواحمکرمت را به خلقت استنشاق
درج لولو شده است و سلک درراز مدیحت صحایف اوراق
به ثنای تو گشت لفظ لطیفپیش مدح تو بست نطق نطاق
این عروسان مدح را که دهدجز تو از حسن اعتقاد صداق
تا بدیدم جمال طلعت تواز خلایق مرا نبود خلاق
روز من تیره داشت بی تو لباسعیش من تلخ داشت بی تو مذاق
گرچه شد بر تو عمر من نفتهسود من کردم اندر این انفاق
به ثنای تو کرد هر دفتربه مدیح تو کرد هر اوراق
نام تو زنده در همه اطرافذکر تو تازه در همه آفاق
تا بیان است نطق را زیورتا خدای است خلق را رزاق
حاسدت باد سینه پر پیکاندشمنت باد دیده پر معلاق
گشته آن را صروف دهر الیفزده این را قضای بد مخراق