شمارهٔ ۵
دلم عاشق شدن فرمود و من برحسب فرمانشدر افتادم بدان دردی که پیدا نیست درمانش
پریشان زلف دلبندی دلم بربود و هر ساعتپریشان کرد حالم را سر زلف پریشانش
قرار و خواب و شیرینی ز جان و چشم و عیش منببردند از بن دندان لب شیرین و دندانش
لبش یاقوت خندان است و گریانم نبیند کساگر وقتی ظفر یابم بدان یاقوت خندانش
جمال حور عین دارد مگر کز روضه جنتبه دنیا از پی فتنه فرستادده است رضوانش
گر از مشرق برآید چشمه خورشید هر روزیرخش خورشید درخشان گشت و مشرق شد گریبانش
همی جستم به عمر اندر درازی در شب وصلشنبود آن راکه می جستم مگر در روز هجرانش
شکست زلف آن دلبر دلم بربود هر لحظهکه در زلفش همی دیدم نشان عهد و پیمانش
به پیرایش اگر در زلف او ره یافت نقصانیجمال او و عشق من زیادت شد ز نقصانش
به قصد گوی با چوگان به میدان دیدمش روزیز زلف او و پشت من حسد می برد چوگانش
خم چوگان او با گوی هر ساعت به میدان درهمان کردی که روز باد زلفش با زنخندانش
ز رشک آنکه تا با زلف مشکینش نیامیزدبه آب دیده بنشاندم سراسر گرد میدانش
دلم را در خم زلفش به زندان کرد عشق اوچو مداح خداوند ست نگذارم به زندانش
رئیس شرق مجدالدین، ابوالقاسم علی کایزدمزین کردعالم را به عدل و حلم و احسانش
خداوندی که در انواع دعوی خداوندیز اعداد نجوم آسمان بیش از برهانش
سلیمان قدر و اصف دل محمد خلق و حیدرکفکه مثل خویش خواندندی اگر دیدندی ایشانش
نه خورشید و نه کیوان است و هم خورشید و هم کیوانهمی خوانند در قدر و محل خورشید و کیوانش
چو در ایوان بود بزمش به ایوان آی تا بینیکه هم خورشید و هم کیوان همی تابد زایوانش
کفش چون آب حیوان است عمر شکر مدحت راکه جستی خضر پیغمبر حیات از آب حیوانش
معاذالله معاذالله اگر حیوان چنین بودیبه عمر جاودان بودی سکندر نیز مهمانش
ندانم سوره ای در مکرمت کان نیست در ذکرشندانم آیتی ازمحمدت کان نیست در شانش
به فر و عدل او گشته است هم روشن هم آبادانهران موضع که روزی ظلم تاری کرد و ویرانش
از آن عهدی که بر درگاه میمونش ملازم شدبه گوش آواز یک مظلوم نشنیده است دربانش
سخا را کار چون زرست با دست سخا ورزشسخن را لفظ پر درست با کلک سخندانش
به دست او نگه کن چون قلم در دست او باشداگر ابری همی خواهی که از علم است بارانش
جهان را گرچه نعمت هاست در پیدا و در پنهانکم از یک جود او باشد همه پیدا و پنهانش
اگر چه بهترین خلق عالم را پسر باشدبزرگی را پدر شد تا برادر خواند سلطانش
اگر مردم به عقل و علم در عالم شرف یابدهمی خدمت کند اینش همی مدحت کند آنش
شنیدستم ز دانایان که دانش جان جان باشدبدان جان است در جانش که با جان ماند در جانش
ثبات کوه در حلمش سخای ابر در دستشنسیم مشک در خلقش نعیم خلد در خوانش
فری زان اسب میمونش که بر دریا و بر هامونبود چون باد رفتارش، بود چون چرخ جولانش
به دریا فرق نتوانند کرد از کشتی نوحشبه هامون باز نشناسند از تخت سلیمانش
خداوند از بر او خضر و موسی را همی مانداز آن باشند دریاها و هامونها به فرمانش
خداوندی که اندر نامهای رتبت و رفعتهمیشه از خداوندان، خداوندست عنوانش
ز عزم او همی گوید به جاه او همی نازدخرد ز آغاز و انجامش جهان مبدا و پایانش
بدان معنی که در آفاق چون او نیست در ارکاندعا گویند آفاقش، ثنا خوانند ارکانش
به از بنده نگوید خلق مدح مجلس عالیبدین معنی مسلم کرده اند اهل خراسانش
ز شعر بنده پر در شد دهان لفظ هر روایکه مدح مجلس عالی پر از در کرد دیوانش
بدین حسن و طراوت شعر اگر مسعود را بودیهزاران آفرین کردی روان سعد سلمانش
همیشه تاهمی خوانند در اخبار و درقرآنصفات یوسف و حسنش حدیث نوح و طوفانش
جهان دل باد و او دانش خراسان مصر و او یوسفخداوند جهان داده بقای نوح و لقمانش
چنان کوه است در گیتی پناه شاعر و زایرهمیشه باد در عالم پناه الطاف یزدانش