گنج

شمارهٔ ۴

قافیه: وس۳۴ بیت
تو را خرامش کبک است و کشی طاووسمثل زنند ز حسنت همی به روم و به روس
همای فاخته مهری، تذرو طوطی لفظگرفته دوری سیمرغ و زینت طاووس
ز چهره تو فزون گشته باغ را دیدارز غمزه تو فزون گشته فتنه را ناموس
صفات تو ز بدیعی نمی شود ممکنجمال تو ز لطیفی نمی شود محسوس
بکن به مهر و وفا درد عشق را درمانمکن ز جور و جفا عهد وصل را مدروس
مرا ز آتش دل آب دیده جاسوس استز آب دیده که دیده است در جهان جاسوس
همان رسید به ان من از ولایت عشقکه از ولایت مازندران به کیکاوس
مکن عتاب و حدیث وفا مگوی که هستحدیث تو متناقض، عتاب تو معکوس
چه عذر گویی اگر من گه روایت شعرشکایت تو رسانم به مجلس قابوس
نصیر دین محمد، محمد بن حسنکه هست منزل ملکش زبلخ تا در طوس
بزرگ بار خدایی که متفق شده اندبه دوستیش قلوب و به کهتریش نفوس
نه هیچ سایل گشته ز لطف او محرومنه هیچ زایر گشته ز بذل او مایوس
چو مشتری به دل دوستان بود محبوبچو آسمان ز بد دشمنان بود محروس
سخای اوست که چون پای در رکاب آردنیاز را ز زمانه برون کند مایوس
رسوم فضل نگردد به عهد او متروکطریق جود نماند به وقت او مطموس
گه سخا نعمش را سخاوت حاتمگه سخن قلمش را فصاحت قابوس
کریم بار خدایا منم که تا باشمبه نعمت تو بود مر مرا یمین غموس
تویی که یکاثر طبع پاک تو کرم استچنانکه یک صفت از ذات پاک حق قدوس
تویی به فضل و به قوت طبیب آز و نیازچنین طبیب به از صد هزار جالینوس
به مدحت تو تقرب نموده نفس الوفز خدمت تو ریاضت کشیده دهر شموس
همی ز جود تو سازند شاعران مطعومهمی ز لطف تو یابند زایران ملبوس
چو اهتمام تو حال مرا دهد ترتیبرسم به دولت و نعمت رهم ز محنت و بوس
مرا به مجلس عیش و طرب نباشد راهجز آنگهی که بباشد به مجلس تو جلوس
یکی به فر همایم رسان از آنکه منمدر این دیار چو طاووس پای مانده به دوس
ز نور عقل و ضیاء ضمیر روشن توسپهر فضل و کرم پر بدور گشت و شموس
گر از زمانه بترسم ز من شگفت مدارکه شیر شرزه بترسد بدان دل از جاموس
عجب ز من که بدین ناحیت بماندستمبه عیش ناخوش و دست تهی و روی عبوس
کدام روز بود کز فلک بر اسب امیدبه خدمت تو رسم سر نهاده بر قرپوس
چرا مذلت غربت نهاده ام بر خویشاگر دماغ مرا نیست علت کابوس
دلم به هر چه مراد من است محبوس استعجب کسم که دلم معطل است و من محبوس
در این دیار که مسجد کلیسیا باشدشگفت نیست که باشد موذنش ناقوس
پدید گشت ز من زینت زمانه منچنانکه زینت یونان زمین به بطلمیوس
سخنوران چه نظیر منند وقت سخننظیر دسته سوسن که بسته دسته سوس
قصیده ای چو عروسی برت فرستادمکز او سعود شود در زمانه هر چه هر چه نحوس