گنج

شمارهٔ ۳

قافیه: ر۲۹ بیت
چو روز برسر خود کرد قیرگون چادرعروس شب رخ خود را نمود از معجر
ستاره بر فلک نیلگون میانه شبچنانکه وقت سحرگه بر آب نیلوفر
زحل به سان یکی زنگی نهاده کلاهقمر چنانکه یکی رومی گشاده کمر
شعاع خنجر بهرام می نمود به چرخچنانکه در دل ظلمات شعله های شرر
فلک چو روضه رضوان شده در او لیکنبه جای آذرگون لاله شعله آذر
به سان نرگس بشکفته خوشه پروینبه سان جوی پر از برگ نسترن محور
چو سوی باختر آورد چتر خسرو روزسپاه شب علم افراخت زان سوی خاور
مشعبد آمد گردون که لعبتان ختنبه لعب خویش نماید ز قیرگون چادر
مجره همچو کمندی و گرد وی عیوقمثال گوهر رخشنده بر سر خنجر
سماک اعزل عزلت گرفت بر گردونچو نسر واقع بگشاد همچو طایر پر
خضاب کف خصیب است ار سفید بودبه سان شمع و چراغی بود به آینه بر
چنین شبی که بدین گونه دادم او را شرحزخان خویش برون آمدم به عزم سفر
ستوری از پی خود کردم آنگهی حاصلفراخ گام و قوی هیکل و گران پیکر
چو ژنده پیلی سرمست و چون فلک پردودچو نر هیونی پربانگ و شور و شیفته سر
سرون او به درازی چو صوراسرافیلمیان او ز سطبری چو گرد کوه کمر
علاقه بود میان سرونش آویزانچنانکه ریشه دستار و گوشه معجر
به دست و پایش اندر جلاجل و خلخالفکنده شور و شغب در میان راهگذر
ز بیم شدت او چشم عقل من شده کورزفر صولت او گوش هوش من شده کر
برون کشیدم و رشته کشیدمش در حالبه ره فکندم و پالان نهادمش در بر
بدین ستور که شرح مناقبش گفتمرهی به پیش گرفتم چو مردم مضطر
نه در مواطن او آدمی گرفته وطننه در مساکن او جز پری نموده مقر
به جای لحن طیور اندراو نوای غیولبه جای صوت خروس اندراو صلای سقر
به جای مار در او دیو و دد گرفته وطنبه جای مور در او اژدها نموده مقر
نموده پشته او ماه را چو ماهی زیرنموده عرصه او ذره را چو شمس زبر
ز بانگ دزد در او گوش رهروان والهز شکل دیو در او هوش مرغکان مضطر
چو آب تیره نباتیش شور و شورانگیزچو شوره راه که بوده است سر به سر همه شر
دراو درخت مغیلان کشیده سر به سپهرز خاک خشک در او چشم مردمان اکدر
زباد خشک دراو بود صیت باد سمومچنانکه بود به هنگام عادیان صرصر
چنین رهی که بگفتم بریدم و آمدبه سوی حضرت سلطان دل سلیمان فر