گنج

شمارهٔ ۲

قافیه: ار۴۸ بیت
دست چمن گرفت سر زلف آن نگارتا مشکبوی گشت چمن همچو نوبهار
گر زانکه نوبهار ندارد به زیر زلفپس در چمن به زلف چرا گشت مشکبار
بستان و باغ گاه نظاره به چشم خلقچرخی است بر زمین و بهشتی است آشکار
گر در بهشت و چرخ رسد آفت فنابستان و باغ بس بود از هر دو یادگار
امروز هست قاعده باغ به ز دیوامسال هست نزهت بستان فزون ز پار
تلقین کند چمن به سخن عندلیب رامدح علاء دین شه سادات روزگار
چون گل نقاب در چمن از روی برگرفتمی گیر در چمن ز کف یار گل عذار
رغبت مرا به سوی گل و مل چه لایق استچون یارگل عذار مرا نیست می گسار
بی روی یار از گل و گلشن مرا چه سودبی وصل دوست با چمن و گل مرا چه کار
بستان که خاص و عام بر او بسته اند دلمثل نگارخانه چین است از نگار
شاخ شکوفه بر سر بستان زمان زمانبی منت سپهر ستاره کند نثار
بر بوستان به چشم بزرگی نگاه کردسلطان اهل بیت نبی خسرو تبار
عاشق به یاد دلبر گل رخ همی خوردباده به رنگ لاله در اطراف لاله زار
آن باده که در دل پروردگار عقلیک خرمی به تربیت او شود هزار
آبی که بی وسیلت او بر درخت جانچشم امید خلق ندیده است روی بار
روزی که در حجاب شود آفتاب چرخبر چرخ جام نور دهد آفتاب وار
تا رنگ و بوی گل صفت رنگ و بوی اوستدل را به عون او ندهد حادثات خار
جان عزیز هر که بدو شادمان نشددر غم چو دشمن ملک الساده گشت خوار
از باده باد فایده بر من کجا وزدچون در فراق یار دلم گشت خاکسار
ماهی که از خیال رخ او بر آسمانبفکند آفتاب سپر صد هزار بار
گرچه دلم قرار ندارد ز عشق اودارد همیشه انده او در دلم قرار
این دوستی که انده او در دلم گرفتیک ساعت از کنار دلم کی کند کنار
جانم چو بارنامه او دید در خیالغم در دلم ز قوت سودا فکند بار
از هجر او فکند فلک بیخ بی غمیدر عشق او ببست جهان راه زینهار
کردم شمار سوختگان هوای اوآمد از ابتدا دل خورشید در شمار
اندر دلم عزیز و گرامی است عشق اوچون مهر سید اجل اندر دل کبار
شاه شرف محمد بن حیدر آنکه هستمقصود آفرینش و محبوب کردگار
آن بحر ابر دست که نشنید گوش عقلبی آفرین او سخن آفریدگار
اجرام چرخ را ز مساعیش حل و عقداسلام و شرع را ز ایادیش کار و بار
شرع از حصول فطنت او مانده نیک روزملک از قبول دولت او گشته بخت یار
در حضرت خجسته او مجد را سکونبر درگه مبارک او بخت را مدار
ای روح را به هدیه اکرام حق شناسوی شخص را به تحفه انعام حق گزار
از جنت وفاق تو جنت بود نسیماز دوزخ خلاف تو دوزخ بود شرار
افلاک از ولایت امن تو در امانآفاق از حمایت تیغ تو در حصار
قصر کرم به طبع جواد تو مرتفعحصن سخا زدست کریم تو استوار
گیتی همی نهد ز پی ناصح تو تختگردون همی زند زپی حاسد تو دار
بازی است هیبت تو که از غایت تواندر صیدگه کند ملک الموت را شکار
گوش فلک ز بانگ فنا یابدی امانگر داردی ز نعل براق تو گوشوار
دست مهابت تو به هنگام معرکهزلف ظفر گرفته به تیغ چو ذوالفقار
هر جان که از شراب خلاف تو مست شدتا روز حشر سر نکند خالی از خمار
گر حکم تو ز روی زمین پای درکشدبیرون کشد ز دست زمین آلت وقار
شاها نگاه کن که همی حالت خوش استجان را ز لطف و لذت این نظم خوشگوار
گر هست در جهان سخنی مثل این بگوور هست بر زمین گهری مثل این بیار
چون شاعران نیک معانی بجسته امدر مدح بی نهایت تو راه اختصار
حاشا اگر ز صدر تو دوری بود مرانزدیک تو به شعر کرا باشد این شعار
تا کوته است از پی عمر دراز دهردست فنا ز دامن این هفت و این چهار
در قالب بقای تو باد از ثنا سلبدر ساعد ثنای تو باد از بقا سوار
احباب تو ز راحت اقبال شادماناعدای تو ز آفت ادبار سوگوار