گنج

شمارهٔ ۱۲

قافیه: ان۵۸ بیت
گویی به گرد روی تو آن زلف دلستانتوده شده است عنبر تر گرد گلستان
یا گرد مه، ز مشک نهاده ست دام دلبر روی دل ربای تو آن زلف دلستان
چون باغ حسن پر گل تو باغبان نداشتایزد بر او زغالیه بگذاشت باغبان
یا دود عود زآتش مجمر برآمده استخرمن زده است گرد گل لعل ارغوان
آتش ز دود و دود ز آتش جدا نیندآتش ز دود و دود زآتش دهد نشان
این دیده را به دیدن آن دود راه دهوین آتش از میانه آنها فرو نشان
از من ببرده ای دل و تا دل ببرده ایاز تو به بوسه ای دل من هست شادمان
زلفت که دل برد نبود جز ندیم دلاز زلفت این دقیقه بیاموز رایگان
آراستم دو دیده به در تا بدیدمتآراستی به سی و دو در نیم ناردان
نیمی به تحفه بر تو فشانم ز عمر خویشگر یابم از زبان تو یک لفظ درفشان
وز عمر یک زمان نرود بر مراد منگر ننگرد دو دیده به سرو تو یک زمان
ای چهره لطیف تو در هر چهار فصلچشم مرا به رنگ گل تازه میزبان
مهمان من کجایی و کی بیند این دو چشماز دست من تو را کمری بسته بر میان
وهم مرا به وصف دهان تو راه نیستیک ره مرا به بوسه نشان ده از آن دهان
با من سخن نگویی و عذر تو ظاهرستناید سخن پدید چو باشد دهان نهان
گر زان دهن مراد سخن گفتن افتدتجز آفرین صدر اجل بر زبان مران
خورشید خاندان نبوت، رئیس شرقکز آسمان گذشته به او قدر خاندان
دریای علم و تاج معالی علی که هستجودش خجل کننده دریای بی کران
در بر و بحر ذکر بزرگیش منتشردرشرق و غرب نام کریمیش داستان
تلقین او به مرتبه ملک رهنمونتدریس او به ترجمه عقل ترجمان
هم جفت با مخالف او خوف بی رجاهم وقف با موافق او سود بی زیان
هر ساعتی سعادت از این آسمان پیربر فرق او نثار کند دولت جوان
منقاد اوست گنبد دوار در مسیرمطواع اوست کوکب سیار در قران
ای خرمی ز عدل تو در ساحت بهاروی ایمنی ز امن تو در راحت امان
عدلت همه مقاصد امت کند تمامعلمت همه مصالح ملت کند بیان
در راه محمدت قدم توست مقتدابر ملک مکرمت قلم توست قهرمان
گر در موافقت نبرندی گمان نیکتیغ یقین تو بزدی گردن گمان
ورنه صلاح شکل کمان در کژیستیانصاف تو کژی ببرد از دل کمان
شاه جهان به خلعت و تشریف و طوق زرجاه تو را به چرخ رسانید در جهان
او چون نبی به قدر و علی وار پیش اوتو ذوالفقار در کف و دلدل به زیر ران
آن دلدلی که کرد به قیمت چو تاج خویشگردنش را به وطق مرصع خدایگان
که پیکری که ابر روان است با رکابگام آوری که باد وزان است با عنان
گویی عنان او کندی باد را سبکگویی رکاب او کندی خاک را گران
هر یک مهی دو بار خمیده شود چو طوقاز شوق طوق گردن او ماه آسمان
طوقی که در بدایع او خیره مانده چشمطوقی که بر طرایف او فتنه شد روان
پیروزه و زبرجد و یاقوت و در و زرگفته زشرم زینت او ترک بحر و کان
چرخ است زین گزیده کواکب بران مقامکان است زان گرفته جواهر در آن مکان
لونش به لون لاله سرخ است در بهاررنگش به رنگ آبی زردست در خزان
گویی به کاربرده در آن بند دلرباطبع جهان طرایف نوروز و مهرگان
گنج روان شنیدم و این طوق و بارگیهر کس که دیده، دیده بود گنج را روان
خاک است جای گنج و بر این باد کوه شکلسلطان به ما نمود یکی گنج شایگان
ور گنج شایگانت همی آرزو کندآن طوق را نگه کن و این وصف را بخوان
وان تیغ آب داده نگر گویی از خدایبر فرق دشمنانت بلایی است ناگهان
چون نسبت تو گوهر او خالی از خللچون فکرت تو تیزی او خالی از فسان
از بس که دل شکافت، گرفته است نور دلاز بس که جان ربود ربوده است لطف جان
آن جامه و عمامه و آن لطف تار و پودکردند عز و جاه و جلال تو را ضمان
آثار فضل ایزد و انواع لطف شاهدر تار این مرکب و در پود آن عیان
نشگفت اگر ز شادی این خلعت شریفچون برگ لاله لعل شود روی زعفران
واندر خزان زبهر ثنای تو بی بهارشاخ شجر شکوفه فشاند به بوستان
بس راست کرد قاعده کار مملکتاین عزم کار کرده و آن حزم کاردان
هم اهل غرب را زثنای تو جاه و مالهم خلق شرق را زعطای تو آب و نان
بی فکرت تو نور نباشد در آفتاببی نعمت تو مغز نروید در استخوان
هر صعوده ای ز سعی تو بازی شود سپیدهر روبهی زعون تو شیری شود ژیان
توفیق توست بر فلک مکرمت نجومترتیب توست نیزه، دراو مملکت سنان
آنچ آید از بزرگی و دولت تو را به دستناید به داستان بزرگان باستان
رایت به هر چه میل نمایی همی رسددل را به هر چه میل نماید همی رسان
تا هست بر ولایت تو کام دل رواکام تو بر ولایت دل باد کامران
عز تو در عنایت منشور لایزالعمر تو در حمایت توفیق جاودان