شمارهٔ ۱۳
ای لعل فتنه بر لب چون ناردان تواشکم ز حسرت تو چو در دهان تو
از فربهی و لاغری رنج و صبر مننسبت همی کنند سرین و میان تو
بیگانه وار می کنی از مهر من کنارمن مانده در میان غم بی کران تو
هستی به چهره حور بهشتی و روزگارآرد به بزم خسرو عزت نشان تو
ای جودپروری که در آفاق جود و بذلمقصور گشت بر کف گوهر فشان تو
چرخ رفیع قدر نیابد به جست و جوییک آستان رفیع تر از آستان تو
دهر قدیم ذات نبیند به جد و جهدیک خاندان قدیم تر از خاندان تو
پیش از وجود نیک و بد از کار نیک و بدآگه شود به ذهن دل کاردان تو
پیری ز ذات خویش برون برد روزگارچون برفراخت رایت بخت جوان تو
شاها منم که چرخ به تایید تو مراکرد از برای کسب شرف، مدح خوان تو
راحت فزای گشت چو رخسار حور عیناشعار من به مجلس همچون جنان تو
تا بر سبیل فایده خوانند سرکشاناخبار مکرمات تو در داستان تو
از دولت موافق و اقبال جاه توبادا مکان عز و شرف در مکان تو