گنج

شمارهٔ ۵۱

به جان و دل ترا باشم، چه باشد گر مرا باشیز جان و دل جدا باشم چو از چشمم جدا باشی
زوال پادشاهی را ستم کردن سبب باشدمکن بر دل ستم هرگز، چو بر دل پادشا باشی
تمامی داد دل باشد به دلبر دل عطا دادنز دل چون داد تو دادم، ستمکاره چرا باشی
ندانم تا چه دلداری که تا دلدار من گشتینه با دل مهربان گردی نه با عهد آشنا باشی
چه بدعهدی‌ست کآوردی ز عهد عشق برگشتن؟نه با من عهدها کردی که با عهد و وفا باشی؟
مرا گویی که یک ساعت نسازی با غم عشقمچو از عشق تو می سوزم، تو آن ساعت کجا باشی
جمال جملهٔ عالم، تو داری از همه خوبانهمه عالم مرا باشد که یک ساعت مرا باشی
میان ماه و رخسارت به خوبی باز نشناسموگر او بر فلک باشد تو اندر شهرِ ما باشی