شمارهٔ ۵۰
گر مرا سودای آن یار کمانکش نیستیدل ز تیر غمزگان او چو ترکش نیستی
شادی از دیدار من پنهان نگشتی چون پریگر دلم در بند آن حور پریوش نیستی
گر نه خوار از عشق (او) چون خاک پیش بادمیمر مرا در دیده و دل آب و آتش نیستی
گر نبودی صورت او آفت نقاش چینصورت عشقش مرا در دل منقّش نیستی
ور ز روی او وصال، انصاف من بستاندیروزگار من چو زلف او مشوش نیستی
سخت ناخوش عیش دارم کز جمالش غایبمگر جمالش حاضرستی، عیش ناخوش نیستی
رنجهام از چشم و دل، وز جان و تن وز عیش و عمرگر نبودی فرقت او رنج هر شش نیستی