شمارهٔ ۴۹
به روی توام دل گشاید همیگرم زلف تو دل رباید همی
لب توست درمان درد دلمدلم سوی او زان گراید همی
همه سود من هست در وصل توفراق توام زآن گزاید همی
شراب آر خیز ای دلارام یارکه هشیار بودن نشاید همی
خوش آید جوانی و عشق و شرابچو این بود دیگر چه باید همی
ز کاری که دارد تعلق به دلمرا عاشقی خوشتر آید همی
چو نام می و عاشقی بشنومدل اندر بر من نپاید همی
مرا مست کن کانده روزگارز هشیار بودن فزاید همی
گرم مست بینی نکوهش مکنکه هر هوشیار این ستاید همی
نتابم سر از راه عشق و شرابکه عقل این چنین ره نماید همی