گنج

شمارهٔ ۴۸

گشتم از هجر او نزار چو نیوعدهٔ وصل او ندانم کی
او بت دلبرست و نیست مراهیچ کاری به جز پرستش وی
ای بهاری که بی هوای بهارروی تو گل دماند اندر دی
گر گل است از دو عارض تو خجلچون ز مژگان من گشاید خوی
بس بخیلی به وقت بوس و کنارباز هنگام وعده حاتم طی
بیم باشد که می مرا بخوردگر مرا بی تو خورد باید می