گنج

شمارهٔ ۴۳

گر به دو رخ فتنهٔ نظّاره‌ایدرد دلم را به دو لب چاره‌ای
آینه در پیش تو بینم مگرپیش رخ خویش به نظّاره‌ای
در دل من عارضهٔ عشق توستتا تو بدان عارض و رخساره‌ای
اختر وصلم ز تو تاری چراستگر تو به رخ اختر سیّاره‌ای
دهر نه ای چونکه جفا پیشه‌ایچرخ نه ای چونکه ستمکاره‌ای
کم نکند عشق تو خون ریختنتا تو بدان نرگس خونخواره‌ای