گنج

شمارهٔ ۴۲

ماه را ماند رُخش ناکاستهزلف چون شب ماه را آراسته
سرو بالایی که چون بالای اوباغبان یک سرو ناپیراسته
تا مرا سودای آن مه در سر استماه را مانم ولیکن کاسته
در نشست و خاست چون سرو است و مهفتنه‌ای زان سرو و مه برخاسته
از همه خوبان دل او را خواسته استهم دلش دارم فدا هم خواسته