شمارهٔ ۴۰
ای سپه عشق تو بر ما زدهصبر و دل ما همه یغما زده
جان من از عشق تو لرزان شدههمچو تن مردم سرما زده
بر من بیچاره نبخشی و منجز به رضای تو نفس نازده
روی تو دیبا و مرا آرزوستبوسه بران روی چو دیبا زده
نیست زمینی که ببینم همیبارگه وصل تو آنجا زده