شمارهٔ ۳۹
خلعت چشم من است راحتِ دیدار توراحت گوش من است لذت گفتار تو
رشک همه عالمند گوش من و چشم مناز پی گفتار تو وز پی دیدار تو
از گل رخسار تو خستهدلم روز و شبخستن خار آمده است در گل رخسار تو
گرچه نه خاری نه گل، هم تو گلی هم تو خارای همه گلهای باغ چاکر یک خار تو
در سر کار تو شد دانش و صبر و خردای خِرَدِ بخردان شیفته در کار تو
عقل دهان تو را نیمهٔ دینار خواندتا همه عقلم ببرد نیمهٔ دینار تو
عشق جمال تو را با گل و گلزار یافتای همه زاریِ من زان گل و گلزار تو
فاسدی و کاسدیم از تو پدید آمدهستفاسد راه توام، کاسد بازار تو