گنج

شمارهٔ ۳۸

چون زلف تو بی قرارم از توچون چشم تو با خمارم از تو
ای گشته چو روزگار بدعهدسرگشتهٔ روزگارم از تو
ای حسن تو بی‌شمار گشتهدر حسرت بی‌شمارم از تو
پر آب دو دیده شد کنارمتا گشت تهی کنارم از تو
از بی‌خبری که من شدستمحقا که خبر ندارم از تو