گنج

شمارهٔ ۴

دوش نبرده‌ست مرا هیچ خوابخفتن عشّاق نباشد صواب
چشم من ار خواب نیابد رواستآب گرفته‌ست در او جای خواب
گر شکر آمد لب شیرین یارچونکه مرا تلخ فرستد جواب
در لب لعلش همه نوش است و قنددر سر زلفش همه پیچ است و تاب
بی رخ او نور نیابد قمربی لب او نوش نگردد شراب
باد چو بربود نقاب از رخشدیدهٔ من (بر) فلک آفتاب