شمارهٔ ۳
ساقی بده آن شراب گلگون راکز گونه خجل کند طبر خون را
خواهی که رخ تو رنگ گل گیرداز کف منه آن شراب گلگون را
ناخوش نتوان گذاشت بی بادهوقت خوش و ساعت همایون را
آن باده عقیق ناب را ماندچونانکه پیاله، در مکنون را
یک قطره از او فدای هامون کنتا لاله ستان کنیم هامون را
یک جرعه از او بریز در جیحونتا گونه گل دهیم جیحون را
افسون غمند باده و مستیبر لشکر غم گمار، افسون را
کاین صرف کند صروف گیتی راوآن دفع کند بلای گردون را
باده سبب است عیش مردم رالیلی غرض است عشق مجنون را
قانون قرار عشرت آمد میضایع مکن این قرار و قانون را
گر طالب مال و گنج افزونیآراسته باش رنج افزون را
بی مال چه بد رسید موسی راوز گنج چه نفع بود قارون را