گنج

شمارهٔ ۲۹

بلبل گشاده کرد زبان بر ثنای گلمعشوق بلبل است رخ دلگشای گل
هر شب ز شام تا به سحر ساحری کنیممن در ثنای بلبل و او در ثنای گل
معزول گشت ساقی و منسوخ شد سماعاین از نوای بلبل و آن از لقای گل
در زیر شکر و منتم از گوش و چشم خودگاه از برای بلبل و گاه از برای گل
دارم درین خوای خوش و باد گل فشاندرسر نشاط باده و در دل هوای گل
وقت گل است خیز بیار ای گل ببارزان مه که هست گونه ای از آشنای گل
داد نشاط و عشرت و انصاف عمر و عیشبستان ز گل که دیر نماند بقای گل