گنج

شمارهٔ ۱۶

هر که معشوق محتشم دارددلبر و کام دل به هم دارد
روی نیکوش محتشم کرده استکار معشوق محتشم دارد
زلف جادوش صبر من بر بودزلف او جادویی چه کم دارد
روی چون چشم او دژم دارمزلف چون پشت من به خم دارد
در من و حال من نگه نکنداز تکبر که آن صنم دارد
نکشم سر ز خط خدمت اوگرچه بر من سر ستم دارد
آتش اندر دلم زدست غمشدل او را از این چه غم دارد
چشم من پرنم است از آتش عشقعجب است آتشی که نم دارد