شمارهٔ ۱۵
گرچه رخش همیشه حکایت ز مه کندمه چون جمال صورت او دید خه کند
تا برمه دو هفته ز دیبه کله نهادمه با فلک همی گله آن کله کند
گر عارضش به نور کند روز را سپیدشب را همیشه ظلمت زلفش سیه کند
تایب که قصد دیدن او کرد، در زماناز توبه باز گردد و قصد گنه کند
او را ز روی عشق به صد جان نعم کنمگرچه مرا زبانش به یک بوسه نه کند
گر هفت چرخ کار رما سر به ره نکردزان لب سه بوسه کار مرا سر به ره کند
گوید به چهره، ماه دو پنج است و یک چهاردر روز بزم هر که به رویش نگه کند
گویی کز آسمان به زمین آمده است ماهتا روز بزم خدمت خوارزمشه کند
اتسز علاءدین که همی دین و شرک راکلکش نظم بخشد و تیغش تبه کند