شمارهٔ ۱۳
باد سحری طرب فزایدغم از دل غمکشان زداید
بادی که به صبحدم برآیدبی باده مرا طرب فزاید
دل در بر من بدو شتابدجان در تن من بدو گراید
گر جان برمش به هدیه زیبدور دل دهمش به تحفه شاید
زان باد بود مرا گشایشکز زلف بتم گره گشاید
فارغ شود از زیارت اووانگه به زیارت من آید
بی بوسهٔ او که جان فروزدبی چهره او که دل رباید
دل در بر من همی نماندجان در تن من همی نپاید
بادست به دست من که بی دوستطبعم همه باد را ستاید