شمارهٔ ۱۱
بر سپهر نیکویی رویش چو مه خرمن زده استآتش عشق آن مه خرمن زده در من زده است
نام من در عشق او گشته است خرمن سوختهتا سر زلفش ز عنبر گرد مه خرمن زده است
کوته است از دامن عقل و صبوری دست منتا مرا سودای آن مه دست در دامن زده است
عشق شورانگیز او زد راه دین و دل مراگرچه او را دوست خواندم زخم چون دشمن زده است
پیش تیر عشق او از صبر جوشن ساختمروز صبرم تیره شد تا تیر بر جوشن زده است
دیده ام روشن به رویش بود و اکنون باد سردخاک نومیدی مرا در دیده روشن زده است
گرچه هر دم زان دل بی رحم او آهی زنمرحم ناید در دلش گویی دل از آهن زده است