گنج

شمارهٔ ۹۲

وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)قافیه: ی۵۳ بیت
بهار لاله رخساری نگار سرو بالاییگل و شمشاد زلفینی مه و خورشید سیمایی
نگار و مه تو را خوانم، بهار و گل تو راگویمکه اینها عالم آرایند و آنها را تو آرایی
به شب با ماه بازم عشق ازیرا ماه رخساریبه روز از سرو باشم شاد ازیرا سرو بالایی
مگر آنی که حاصل گشت یعقوب و زلیخا رازرویش فر برنایی زبویش نور بینایی
چه یوسف صورتی جاناکه چون بنمایی آن صورتگزیند عقل یعقوبی و گیرد جان زلیخایی
زبیم چشم بد بر تو بخوانم سورت یوسفچو تو با صورت یوسف، مرا رخساره بنمایی
تو را جانا که جانانی و دلبندی و دلداریغلامانند جان و دل غلامان را چه فرمایی
چه فرمان آمد از عشقت که تقصیری پدید آمدز جان و دل در آن فرمان به مقدار توانایی
نه دیبا و نه دیناری، ولیکن دل ربودن راچو دلبر شکل دیناری چو زیبا نقش دیبایی
چو با عشق تو پیوستم شکیبی داشتم در دلکه شرط عاشقان باشد به عشق اندر شکیبایی
جمال تو شکیبایی به زیبایی برید از منجمال است آنکه بر باید شکیبایی به زیبایی
اگر در عهد برنایی، گل وصل تو بوییدمچرا در ترک عهد من چو گل گشتی به رعنایی
چو برنایی برفت از من، ز عهد من برون رفتیدریغا عهد برنایی دریغا عهد برنایی
گذشت آن عهد و ان مدت رمید آن روز و آن ساعتکه بودی طبع و عقلم را به پنهانی و پیدایی
رخ جانان غذای جان لب ساغر قرین لبکف موسی رخ ساقی دم عیسی دم نایی
کنون کز روز برنایی و از روی تو تنهایماسیر دور گردونم ز جور این دو تنهایی
به برنایی و وصل تو تمنی می کند جانمچو بی چشمان به بینایی چو نادانان به دانایی
غلام آن دلم کو را غلام عشق گرداندبه غارت سرو تاتاری به یغما ماه یغمایی
اگر عاقل به از نادان و گر دانا به از شیداشدم با عقل و دانایی غلام عشق و شیدایی
رباینده است عشق تو ستاننده است زلف تواز این جز صبر نستانی و زان جز عقل نربایی
درازی را سر زلفت به سرو قامتت ماندچو سرو باغ مجددین چرا او را نپیرایی
کریم خلق صدر شرق ابوالقاسم علی کایزدبه قدر و جود او داده است گردونی و دریایی
خداوندی که مولایند رایش را و ذاتش راخردمندی و دانایی خداوندی و مولایی
سخا را دل قوی گردد چو از دستش سخن رانیسخن را قدر بفزاید چو در مدحش بیفزایی
ز لفظ او زیادت شد سخن را صاحب رازیز بذل او پدید آمد سخا را حاتم طایی
خداوندا تویی آن کز بزرگی و خداوندیچو خورشیدی زبی مثلی چو گردونی به والایی
زمین میدان جاه توست اگر چه آسمان قدریزحل دربان قصر توست اگر چه مشتری رایی
اگر چه نسبت از پیغمبر آخر زمان داریکند انصاف و اقبالت کلیمی و مسیحایی
گر آدم را به فرزندیت فخر آمد روا باشدکه فخر آل و اولاد بهین فرزند حوایی
زنور علم چون حیدر جهان تیره چون شب راچو زهره روشنی دادی که صدر آل زهرایی
گر از نسبت شرف زاید در این بی مثل و مانندیور از رتبت ثنا آید در آن بی جنس و همتایی
چو دانش را قلم رانی همه فرهنگ و آدابیچو بخشش را نعم گویی همه آلا و نعمایی
زهمت چون سخا ورزی به حکمت چون سخن گویینیاز از خلق برداری و زنگ از عقل بزدایی
اگر گردون طریق ظلم بگشاید، تو در بندیو گر گیتی در انصاف بر بندد، تو بگشایی
نزیبد جز تو را رفعت، که رفعت را تو می زیبینشاید جز تو را رتبت که رتبت را تو می شایی
به خدمت مهر جویان را ره اقبال جاویدیبه نعمت مدخ گویان را در عیش مهیایی
چنان بینی به چشم دل همی اسرار اعدا راکه هر دانا چنان داند که صاحب سر اعدایی
جهان نور از تو می گیرد مگر انباز خورشیدیهمیشه برتری داری مگر هم راز جوزایی
جهان را از تو حاصل شد هم آسایش هم آرایشبه فضل آرایش دهری به بذل آسایش مایی
اگر جان پرورد فردوس و دل خرم کند حوراهمی نازند باغ و گل به فردوسی و حورایی
پر از خوبان و حوران شد جهان یک چند جان پروربدین خوبان نوروزی بدین حوران صحرایی
اگر خلقت نفرماید که فرماید به فروردینهوا را عنبر افشانی صبا را مشک پیمایی
بهاری ابر کز دریا برآید قطره پالایدتویی آن ابر دریا دل که بر ما بدره پالایی
چو در باغ آمدی گل را زبان رعد می گویدبدین شادی طراوت گیر و خوش بشکف چه می پایی
کزین پس با سرشک ابر و بذل بر مجددینزرنج خار نندیشی زباد دی نفرسایی
خداوندا به جان و دیده گر حاجت بود تن راتو آن شخصی که عالم را چو جان و دیده می‌بایی
اگر چه سخندانی مرا آمد ید بیضاخرد نامم زسودای مدیحت کرد سودایی
ذخیره هر دو عالم شد مدیح تو مرا زیراکه هم اقبال امروزی و هم امید فردایی
به هر وقتم که یادآری مدایح را مهیایمبه هر وقتت که مدح آرم ایادی را مهیایی
چو حق رخساره بنماید مگر باطل شود باطلدر افتادند مداحان از این مدحت به رسوایی
همیشه تا دل عاقل به علم و عدل بگرایدبزی تا همچنین دایم به علم و عدل بگرایی
به دست حرمت باقی همه پای عدو بندیبه پای همت عالی همه فرق فلک سایی
زباز دولت عالی و شاهین مراد دلنصیب ناصح مصلح همایی باد و عنقایی