گنج

شمارهٔ ۵۰

وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)قافیه: ش۳۹ بیت
دیدم کنار خویش تهی از نگار خویشمن بی نگار خویش نخواهم کنار خویش
چشمم نگار کرد کنار مرا به خونچون در کنار خویش ندیدم نگار خویش
تا غمگسار خویش لقب کردمش زعشقجز غم ندید جان من از غمگسار خویش
گر چشم شوخ او نفکندی مرا ز راهنفکندمی به بارگه عشق بار خویش
دل خواست عشقش از من و دادم به اضطراردرمانده کارها کند از اضطرار خویش
ای من ز باغ وصل تو نایافته گلیچندین مدار خسته دلم را به خار خویش
تو نوبهار چهره ای و من مهرگان رخمجمع آر مهرگان مرا با بهار خویش
بی یار مانده ام که تو را یار خوانده امبی یار ماند هر که تو را خواند یار خویش
من در خمار عشقم و تو در خمار حسنیکسان منه خمار مرا با خمار خویش
گر نیست مر تو را زدل و صبر من خبربررس زچشم تنگ و میان نزار خویش
کردی بنای عیش و غمم سست و استواراز عهد سست و بیعت نااستوار خویش
بر عشق و حسرت لب یاقوت رنگ تودارم گوا دو دیده یاقوت بار خویش
بر عشق و حسرت لب یاقوت رنگ تودارم گوا دو دیده یاقوت بار خویش
گر بر در وصال تو امید بار نیستباری مرا خلاص ده از انتظار خویش
از من همی دمار برآرد فراق توچونانکه جود سید شرق از یسار خویش
صدر زمانه عمده اسلام مجد دینچون جان ستوده در همه رسم و شعار خیوش
دریای علم و تاج معالی علی که هستدر علم چون علی شرف روزگار خویش
تا ذات او ز گردش گردون پدید گشتگردون همی شگفت نماید ز کار خویش
گردون که بر سرش ز سعادت کند نثارجوید همی تقرب او در نثار خویش
ای گشته در تبار نبی صدر اولیااز قدر و منقبت چو نبی در تبار خویش
از مرتضی تویی به جهان یادگار خلقخرم جهان زخلق بدین یادگار خویش
فرزند حیدری و به تایید دین حقاز کلک خویش ساخته ای ذوالفقار خویش
عالی است نام و نسبت و قدر و محل توتا جاودان بپای بدین هر چهار خویش
مهدی بود که دفع کند ظلم را به عدلمهدی تویی بدین صفت اندر دیار خویش
هرگز چو همت تو نباشد شکار دوستلیکن همه ز شکر گزیند شکار خویش
هم قدر تو سپهر برین از علو خودهم حلم تو زمین گران با وقار خویش
در آتش ار چو همت تو برتریستیبگذشتی از فلک به فروغ و شرار خویش
ورباد را لطافت طبع تو آمدیبر روی آفتاب نشاندی غبار خویش
ور آب را طراوت لفظ تو باشدیبحری نخوردی از وی اندر بحار خویش؟
ور خاک را ز حلم تو سرمایه نیستیکی ماندیی چو دولت تو بر قرار خویش
میدان علم چون تو نبیند دگر سوارپاینده باد عرصه او بر سوار خویش
داری هزار فضل و نبینی چو بنگریدر صد هزار خلق یکی از هزار خویش
وقف است فضل بر تو از آن وقف کرده امبر وصف فضل تو سخن آبدار خویش
تا اختیار مدح تو کرده ست خاطرمپیوسته عاشق است بر این اختیار خویش
گرچه به مدحت شعرا باشد افتخارمدحت ز مجلس تو برد افتخار خویش
آمد مه مبارک و جوید همی قبولز اقبال تو چنان که تو از شهریار خویش
سی روز او مبشر صد روز عید توستاو را سزد که جای دهی در جوار خویش
تا فصل سال چاربود در حساب خودتا روز ماه سی بود اندر شمار خویش
فرخنده باد روز و شب و سال و ماه تووایزد نگاهدار تو در زینهار خویش