شمارهٔ ۴۹
بسته است رنگ روی مرا بر میان خویشکرده سرشک چشم مرا در دهان خویش
گر بر میان ستم کند از بستن کمربر من همان کند که کند بر میان خویش
از بس که هست یاد لبش بر زبان منیابم حلاوت لب او در زبان خویش
دارد ز پرنیان تن و کرده تن مراچون تار پرنیان زغم پرنیان خویش
تیر مژه کشیده به ابروی چون کمانبر من کمین گشاده به تیرو کمان خویش
یک ذره رحم در دل نامهربانش نیستشرمش نیاید از دل نامهربان خویش
دیدم زیان خویش چو دادم دلی بدوتا مر مراگلی دهد از گلستان خویش
اصل زیان هر کسی از دشمنان بوداصل زیان من همه از دوستان خویش
یک بوسه باید از دو لب لعل او مراتا صد هزار سود کنم برزیان خویش
تا دست یافت بر دل من دلستان منتنها نشسته ام ز دل و دلستان خویش
با من چرا به بوسه بخیلی همی کندچون من بر او بخیل نباشم به جان خویش
جادوست کارغوان مرا کرد زعفراندر آرزوی چهره چون ارغوان خویش
جادو منم که گر به جمالش نگه کنمدر ساعت ارغوان کنم از زعفران خویش
دورم ز روز وصلش و هرگز ندیده امدوری میان روز فراق و میان خویش
از آرزوی سی و دولولوش هر شبیدریا کنم دو دیده لولو فشان خویش
لولو ز کس دریغ ندارد دو چشم منهمچون دو دست صدر اجل سوزیان خویش
آن مجد دین و عمده اسلام و مسلیمنکاسلام از او شده ست مکین در مکان خویش
خورشید خاندان نبوت علی که هستدر علم چون علی شرف خاندان خویش
صدری که جود و مجد بنازد به ذات اوروز و شبان چنانکه شعیب از شبان خویش
تا قهرمان گنج سخا دست او شده ستقهرست گنج را همه از قهرمان خویش
از بس که بر برات عطاها نشان کندگرد جهان نشانه شده ست از نشان خویش
ای در زمانه بی قلم و لوح ساختهاسرار لوح کلک تو را ترجمان خویش
مهدی بود که ظلم برد عدل گستردمهدی تویی بدین صفت اندر زمان خویش
گر داستان دست تو در جود بشنودطی کرده گیر حاتم طی داستان خویش
گر هست نزد تو سخن راست را قبولاینک همی شنو سخن مدح خوان خویش
چون مشتری ضمان جهانی به فال سعدزان داردت خدای همی درضمان خویش
بر لفظ و مدحت تو همی آفرین کنندلولو ز بحر خویش جواهر ز کان خویش
دریا کرانه دارد و دریای فضل توننموده هیچ وقت کسی را کران خویش
با جود آفتابی و آنگه چو آفتابآورده مرکبی چو فلک زیر ران خویش
بر باره گران چو رکابت گران شودماهی از او به ماه رساند فغان خویش
بار رعیت از تو سبک شد چراکنیبار زمین گران ز رکیب گران خویش
با آنکه چرخ بوسه دهد بر رکاب توهرگز ز راه عدل نتابی عنان خویش
هرگز ندیده اند قرین تو بی قریندر قرنها کواک چرخ از قران خویش
بر زر و سیم نام عزیزی نهاده اندچون خوار کرده ای ز عطا هر دوان خویش
از سیم و زر همیشه چو نرگس دهد نشانآن را که همت تو نشاند به خوان خویش
هر روز اگر جلال و جمالت فزون تر استمن دیده ام دقیقه این در گمان خویش
دارنده جهان به جمال و جلال توزینت همی تمام کند در جهان خویش
آن کس که در ستایش ممدوح خویش گفتای کرده چرخ تیغ تو را پاسبان خویش
ز آسیب چرخ اگر برهیدی روان اوکردی به نام تو همه شعر روان خویش
ور فرخی به عهد تو بودی ز لفظ عذببر نظم مدحت تو فشاندی روان خویش
از سیستان به بست نکردی بسیج راهسوی تو آمدی همه از سیستان خویش
گر نیستم به طبع دقیقی و فرخیهستم کنون مقدمه کاروان خویش
بر صدر تو به لفظ دقیقی کنم نثاراز قدر تو فروتر و بیش از توان خویش
پنهان نهند گنج و من اینک نهاده امگنجی به نام تو زثنا در نهان خویش
هر گه که آرزوی ثنای تو گیردمپنهانش را پدید کنم در بنان خویش
بینم ثنای شکر تو واجب که دیده اممغز عطا و بر تو در استخوان خویش
خشنودم از زمانه که مدحتگر توامچونانکه مجلس تو ز بخت جوان خویش
گرچه در این دیار غریبم ز جود توبا خان و مان خویشم و با آب و نان خویش
زان جمله نیستم که از این پیش گفته اندای من غریب و ممتحن از خان و مان خویش
تا در زمانه جشن بهار و خزان بودخرم گذار جشن بهار و خزان خویش
بادا امان جاه تو ایمن ز روزگارو ایزد نگاه دار تو اندر امان خویش