شمارهٔ ۵۱
چو دیده دید بر آن روی آبدار آتشدوید بر سرم از عشق آن نگار آتش
گر اتفاق نباشد میان آتش و آبچگونه گشت بر آن عارض آبدار آتش
ز عشق عارض او غمگسارم آتش استبران گری که گرفته است غمگسار آتش
اگرچه مانده ام از عاشقی در آتش دلمرا خوش است که ماند به روی یار آتش
چه خلعت است که در من خیال او پوشیدکه پود آن همه آب آمده ست و تار آتش
ز غرق و حرق بترسم همی ز دیده و دلکه بر یمین من اب است و بر یسار آتش
بخورد صبر مرا انتظار وعده وصلکه صبر دلشده پنبه است و انتظار آتش
گداخت از دم گرمم دراین طرف آهنفسرد از دم سردم در این دیار آتش
نگردد از لب خشکم جدا همی دم سردبرآرد از دل تنگم همی دمار آتش
ملامتشم نکنم گر نگیردم به کنارکه دارم از دل سوزنده در کنار آتش
زهی جمال دو رخسار تو به یک دیدارمرا فروخته در جان و دل هزار آتش
کرا فراق تو یک بار سوزد ای دلبربتر ز سوختن صد هزار بار آتش
بسوخت آتش عشق تو تر و خشک مراچنین کند چو در افتد به مرغزار آتش
اگر به آتش عشق تو مبتلا گرددچو باد و خاک شود خوار و خاکسار آتش
به نو بهار دمید از بهار چهره توبنفشه زار و به زیر بنفشه زار آتش
در آن بهار هر آنچ آب چشم ابر کندفزون کند ز بدایع در این بهار آتش
نگیرد آتش سوزنده زیر دود قراربه زیر زلف تو آمد به زینهار آتش
ز اشک دیده من اب یادگار تو بادکه مر مرا ز رخ توست یادگار آتش
دل پر آتش من باز من چرا ندهیمگر که نیست تو را بر من استوار آتش
چو آب چشمه حیوان دهد حیات ابدمرا به تربیت صدر روزگار آتش
سلاله نبوی صدر شرق مجدالدینکه پیش همت او هست پیشکار آتش
خجسته تاج معالی علی که در عالماز آتش غضب اوست یک شرار آتش
لباس خدمت او راست پود و تار اقبالدرخت حشمت او راست برگ و بار آتش
به همتش نسبت آتش کند ز چار ارکانبدان شریف تر آمد ز هر چهار آتش
در آن تبار که یک تن خلاف او طلبدز روزگار ببارد بر آن تبار آتش
همیشه آتش محنت ندیم دشمن اوستندیم خلق نگردد به اختیار آتش
نتیجه ای است زلطفش به هر حساب هوانمونه ای است زخشمش به هر شمار آتش
عیار زر سخن خاطرش همی داندمجرب است به دانستن عیار آتش
ز آسمان شرف نسبتش همی تابدچنانکه در شب تیره ز کوهسار آتش
زهی ز کلک زده در مخالفان هدیچنانکه جد تو حیدر به ذوالفقار آتش
حصار آتش سوزنده گشت آهن و سنگمگر ز بیم تو رفته است در حصار آتش
اگر نه از قبل نفع خلق را بودیز بیم تو نشدی هرگز آشکار آتش
وگر زخاک خبر داشتی وجود تو راره سجود گرفتی به اضطرار آتش
همیشه رغبت آتش به برتری باشدمگر ز قدر تو کردست کردگار آتش
ز بخشش تو یکی حرف مختصر دریاستز کوشش تو یکی لفظ مستعار آتش
وفاق توست شراب و در آن شراب نشاطخلاف توست خمار و در آن خمار آتش
نکرد و هم نکند دشمن تو کار صوابنجست و خود نجهد هرگز از خیار آتش
به لفظ و مرتبه چون آب و آتشی لیکننه هست آب حلیم و نه بردبار آتش
چو صاعقه دل صافی و رای روشن توهمی زنند در اعدای شهریار آتش
به نور فکرت تو شاه خسروان سنجرز آب تیغ فروزد به کارزار آتش
خیال خشم تو گر بگذرد به آب زلالطراوتش همه تف گردد و بخار آتش
اگرچه مرکب تو آتش است در حرکتگه تحرک او هست با وقار آتش
توراست هیبت آتش در اوست قوت آببر آب جز تو ندیدست کس سوار آتش
به دست باد خزانی به باغ بر سر آبکنند شاخ درختان همی نثار آتش
چو شعله شعله آتش شده ست برگ چنارگمان بری که زدستند در چنار آتش
دهان نار کفیده ز روی نعت و صفتچو کوره گشت و در آن دانه های نار آتش
اگر غبار غریبی به روی او نرسیدچراست چهره آبی چو در غبار آتش
برفت زحمت گرما به تابخانه خرامرسید لشکر سرما بر او گمار آتش
شده ست خاطرم آتش که آفرید در اوز بحر مدح تو را آفریدگار آتش
مرا زآتش خاطر چو در شده ست سخنعجب بود صدف در شاهوار آتش
به شعر آتش من فخر باشد آتش راوگرچه راه نداند به فخر و عار آتش
اگر نه آب فسرده ست و باد سرد شدهبدین قصیده نیاید مرا به کار آتش
همیشه تا که فروزد بهار جان افروزز برگ لاله بر اطراف جویبار آتش
چو نفس ناطقه با دوستان بمان باقیچو ابر صاعقه بر دشمنان ببار آتش