گنج

شمارهٔ ۴

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه: انرا۵۰ بیت
لب تو طعنه زند گوهر بدخشان رارخ تو طیره کند اختر درفشان را
به بوسه لب تو تهنیت کنم دل رابه دیدن رخ تو تربیت دهم جان را
به جان تو که پرستیدن تو کیش من استبه کیش عشق پرستش رواست جانان را
(به خاصیت لب تو جان فزون کند در تنکه دیده خاصیت جان عقیق و مرجان را)
بقای جان ز تو دارم که در لبان تو یافتلب من آنچه سکندر به جان بجست آن را
نگار نیست بر ایوان به حسن صورت توکه روح و نطق نباشد نگار ایوان را
اگر نگاه کنی در دل من و لب تومعاینه بتوان دید درد و درمان را
ز بس که در دل تو کبر و عجب جمع شده ستبه ذره جای نماندست عهد و پیمان را
تویی که در ره اقرار دین دلیل شده ستجمال صورت تو منکران یزدان را
منم که روی تو را منت است بر دل منچو بر جمال گل و لاله ابر و باران را
اگر صناعت باران و ابر خواهی دیدیکی نظاره کن امروز باغ و بستان را
نه در ضیا چو سمن کوکبی است گردون رانه در بها چو چمن روضه ای است رضوان را
هزار نغمه و دستان فزون شده ست امسالبه نعت نعمت بستان هزار دستان را
مگر بهار به مهمان مجد دین آمدکه کردگار بیاراست دهر و دوران را
به شراط تهنیت از شاخ گلبنان مرغانهمی زنند نوا میزبان و مهمان را
گر ابر نیست دو چشم عدو سید شرقزگریه چون همه دریا کند بیابان را
رضی صدر سلاطین که حصن او کرده ستخدای عزوجل اعتقاد سلطان را
اجل رئیس خراسان که در حمایت اوحسد کنند عراق و عرب خراسان را
امیر سید عالم علی که علم و حیاشخجل کنند روان علی و عثمان را
سپهر و قطب سعادت که سعد و نحس رسدز مهر و کینه او مشتری و کیوان را
خدای بهتری و برتری مر او را دادچو پادشاهی و پیغمبری سلیمان را
(به عز و مرتبه چون ایمنی و ایمان شدکه عدل او سبب است ایمنی و ایمان را)
شرف به شش جهت و چار حد ولایت اوستچه عز و مرتبه باید فلان و بهمان را
زهی به قدر و مروت خجالت افتادهز حلم و جود تو هم کوه را و هم کان را
(به حضرت تو تکاتر زمین مشرق رابه نسبت تو تفاخر معدو عدنان را)
بدانکه کوه بدخشان شده ست کان گهرخرد به نطق تو نسبت کند بدخشان را
علو به قدر تو افلاک را و انجم راشرف به ذات تو آفاق را و ارکان را
اگر اشارت فرمان تو به چرخ رسدستارگان همه طاعت برند فرمان را
وگر عبارت توقیع تو به نطق دهندفرشتگان همه خدمت کنند انسان را
به پاکی تو گواهی دهد همی فرقانفضیلت از پی این آمده ست فرقان را
مخالف تو به سیرت رفیق شیطان استاز آن قبل همه لعنت کنند شیطان را
دل رحیم تو جفت است باد عیسی راکف کریم تو جنسی است ابر طوفان را
عجب ز اسب تو دارم که چون تواند داشتز چارپای معلق چهار سندان را
اگر نه پیکر او چرخ چارمین گشته استهمی چگونه کشد آفتاب تابان را
چو ابر پرده رخسار آفتاب کندبه دست و پای گه تک، زمین میدان را
قلم حیات سخن در دل دوات تو یافتکه جای در ظلمات است آب حیوان را
فصاحت قلمت عقل را محل ندهدچنانکه شیعت جد تو آل مروان را
ثناگر تو که تاج معالی و شرفیبه از ثنای تو تاجی نیافت، دیوان را
مرا زبان به ثنا گفتن تو خو کرده ستزبان نابغه باید ثنای نعمان را
چو دانش از شرف مجلس تو می دانمثناچگونه کنم هر دنی و نادان را
زبان و طبع معزی و رودکی است سببثنای دولت سلجوق و آل سامان را
به مدح تو شعرا را تقدمی ننهمبه جز معزی و مسعود سعد سلمان را
مرا ز عدل به احسان رسان که در قرآنقرینه کرد خداوند عدل و احسان را
(اگر ورای مودت وسیلتی بودیز اهل بیت نخواندی رسول سلمان را)
به شعر اگر ز تو احسان (طلب) کنم چه عجببه شعر جد تو منبر نهاد حسان را
به نعمت تو که بس قیمتی نمی دانمبه چشم همت تو این جهان ویران را
که کعب و حاتم اگر جود تو بدیدندیبه جود خویش نبودی تفاخر ایشان را
ندانم از چه قبل بر لب چنین دریاجگر ز تشنه بتفسد چو من مسلمان را
همیشه تا که بترسد زیادت از نقصانبه عمر و دولت تو ره مباد، نقصان را
طرب به روی تو باد این جهان خرم راروش به کام تو باد این سپهر گردان را