شمارهٔ ۵
رخ تو شحنه خوبی شده ست و زلف نقیبگل جمال تو را خار غمزه تو رقیب
دلم بماند به زندان عاشقی محبوسز قصد شحنه غمز رقیب و جور نقیب
غریبم از تو و این را سبب نعیب غرابغراب را چه غرض بود در جمال حبیب
همیشه جفتم غریوم که باز نتوان داشتغریب را ز غریو و غراب را ز نعیب
ذلیل عشقم ازیرا دلیل من شده اندهوای او به هوان و نعیم او به نحیب
مرا سرشک عقیقین و روی زرین شدبه من نگه کن و قول مرا مکن تکذیب
شب دراز همی خواهم از غریبی و عشقشب دراز چه خواهد ز عاشقان غریب
مذهبی است فراقت که زر کند ز عقیقبه از فراق که داند صناعت تذهیب
به خون دیده کفم شد خضاب در غم توخروش و ناله من بر شده به کف خضیب
رها نکرد فراق تو در ولایت وصلنه راعی و نه رعیت، نه داعی نه مجیب
همی خجل شود از صورت تو جرم قمرهمی حسد برد از قامت تو قد قضیب
به دوری تو ز نزدیک من نگردد دورخیال قد و سرین تو چون قضیب و کثیب
ز من جدایی و من با تو جفت والحق هستچنان فراق بدیع و چنین وصال عجیب
مرا که از لب لعل تو دور کرد فراقزمین ز دیده من لعل شد جریب جریب
چو از جمال رخ تو گسسته شد نظرمگسسته شد نظر روح من ز راحت طیب
زمانه از نظر راحتم نصیب دهدچو یابم از نظر صاحب زمان نصیب
جلال اهل شرف صدر شرق مجدالدینبه دین و مجد چو جد و پدر حسیب و نسیب
جمال و تاج معالی علی بن احمدکه چون علی است ز آل علی نسیب و حسیب
فزوده حرمت عدل عمر به دین درستنموده حجت علم علی ز رای مصیب
به وقت بذل کفش را همه نشاط شباببه گاه حلم دلش را همه وقار مشیب
همی نهد هنرش سیر کلک را تمکینهمی دهد شرفش کار شرع را ترتیب
به لطف لفظ ولی را همی دهد تشریفبه نوک کلک عدو را همی کند تادیب
به فعل راجح والتجاء هر که حکیمبه فضل وافر و اقتداء هر که ادیب
زهی بزرگ عطایی که می دهد همه سالعطای تو شعرا را به شاعری ترغیب
تو آسمانی و در وصل تو وضیع و شریفتو آفتابی و در نور تو بعید و قریب
ثنای عرض تو در حیرت امید فرجعطای دست تو در علت نیاز طبیب
صهیل اسب تو آواز فتح را تقریرصریر کلک تو ارزاق خلق را تسبیب
چو معن زایده جود تو را هزار وکیلچو قس ساعده مدح تو را هزار خطیب
نه بی منایح تو یک طویله را گوهرنه بی مدایح تو یک قصیده را تشبیب
نیاز را به کف و کلک تو علاج کنندچنانکه عارضه صرع را ز عود صلیب
مرکبی ز جلال و شرف که یافته انددر این زمانه به جاه و جلال تو ترکیب
خرد مثابت و دانش محل و دین رونققلم قبول و سخا قوت و سخن تهذیب
نه روز حشری و چون روز حشر کلک و کفتبه نیک و بد همگان را معاقب است و مثیب
اگر چه یوسف مصری به عز ملک رسیدپس از عذاب ره و ذل بیع و رنج نکیب
به عز یوسفی و مصر توست خطه شرقنه ذل چه نه غم بندگی نه تهمت ذیب
کسی که حضرت تو دید و اختصاص تو یافتخطا بود که تمنا برد ز مصر و خصیب
تویی که لفظ شهامت تو را نگفت نظیرتویی که چشم مهابت چو تو ندید مهیب
منم که با همه اوصاف دوستداری توچو دشمنان تو دارد مرا زمانه کثیب
ز قول چرخ همه ساله حظ من تخلیطزلفظ دهر همیشه نصیب من تضریب
تو ابر رحمتی و سبزه اند اولوالالبابکه در جوار تو تشنه نماند هیچ لبیب
نجابت و کرم از عرق و عرض تو عرضندکه از کریم کریم آید از نجیب نجیب
اسیر آتش اندیشه ام، خلاصم دهبه آب لطف و نسیم سخا زبحر لهیب
تویی مربی فضل و توراست رشد و هنروگرچه روی زمین پر شد از رشید و ربیب
همیشه تا ز ستاره زمانه را اثرستچنانکه در تن میخواره باده را به دبیب
تن تو باد ز سیر زمانه در تعظیمتن عدوت ز صرف زمانه در تعذیب