شمارهٔ ۳۷
سرو سیمینی و سیمین سرو را یاقوت بارجزع من بی سیم و بی یاقوت تو یاقوت بار
گرنه قوت از دیده یاقوت بار من گرفتپس چرا آورد سیمین سرو تو یاقوت بار
سرو و یاقوتت چو قوت از دیده من یافتندچون مرا ندهی بدان سرو و بدان یاقوت بار
منت از خوددار کز قد و لب تو گشته اندهم به قامت هم به قیمت سرو با یاقوت خوار
در خیال سایه سرو تو با این چشم و دلبی گزندم ز آب و آتش در صفت یاقوت وار
خوش بخند از نیکویی کز عشق بالا و لبتجزع من گرید همی بر سرو و بر یاقوت زار
نیست با تیمار قدت سرو را در باغ صبرنیست با عشق لبت یاقوت را در کان قرار
حرمت و صبرم ببردی زان لب و قامت چناکحرمت یاقوت رمانی و سرو جویبار
من به حرمت بر خیال سرو و یاقوتت کنمهر شبی تا صبحدم یاقوت رمانی نثار
وهم و چشمم هر زمان از عشق آن یاقوت و سروسرو کارد در دل و یاقوت بارد در کنار
در فراق سرو تو چون خیزران گشتم نحیفوز غم یاقوت تو چون زر شدم زرد و نزار
یک زمان ای سرو سیمین با قدح پیش من آیتا می از عکس لبت یاقوت گردد آبدار
مدح عالی خوان و می نوش ای صنم تا چشم خلقسرو بیند مدح خوان یاقوت بیند می گسار
لاله زیر سرو بن چون جام یاقوتین شکفتباده یاقوت رنگ و جام یاقوتی بیار
تا ز دست سرو سیمین می خورد یاقوت رنگصدر عالی سید شرق آسمان افتخار
آفتاب مجد مجدالدین ابوالقاسم علیبر زمین چون آسمان بر هر مرادی کامکار
آن به همت آفتاب و آن به رتبت آسمانآسمان بی تغیر آفتاب بی غبار
آسمانی کافتابش در ایادی زیر دستآفتابی کز معالی آسمانش پیشکار
آفتاب است از فروغ و آسمان است از علوآفتاب حق شناس و آسمان حق گزار
بس کسا کو را بود خوف هلاک از آفتاببس کسا کو را بود از آسمان بیم دمار
آفتاب سودمند و آسمان بی گزنددر زمین او را شناس و در جهان او را شمار
رتبتش چون آفتاب ایمن ز خوف اضطرابهمتش چون آسمان فارغ زرنج اضطرار
آسمان از عزم او گردد همی گرد زمینو آفتاب از حزم او تابد همی بر روزگار
زان کند تاثیر طبع آفتاب از آسمانسنگ را یاقوت سرخ و خاک را زر عیار
در بزرگی همتش بر آسمان شد لاجرمبر بزرگان فضل او چون آفتاب است آشکار
بنگر اندر علم و حلمش تا ببینی در زمینآفتاب کاردان و آسمان بردبار
تیره با رای منیرش پست با عزم قویشآفتاب نورمند و آسمان استوار
آفتاب و آسمان از بهر او را بوده اندعمرها در آرزو و سالها در انتظار
گر نتابد آفتاب و گر نماند آسمانروی و رای او بس است از هر دو ما را یادگار
گر تبار مصطفی را آسمان خوانی به قدرطلعتش را خواند باید آفتاب آن تبار
زانکه بود آن آفتاب فضل در صلب علیهدیه داد از آسمان ایزد علی را ذوالفقار
دید چشم هر که او را دید روز بار و بزمآفتاب باسکون و آسمان با وقار
مرکب عالیش مثل آسمان آمد به سیرآفتاب است او از آن بر آسمان باشد سوار
چون کند بر پشت او رای شکار و عزم رزمآسمان گیرد اسیر و آفتاب آرد شکار
ای معالی را چنان چون آسمان را آفتابوی مکارم را چنان چون بوستان را نوبهار
آسمان مجد و فضلت اختران بی عددآفتاب جود و بذلت ذره های بیشمار
گویی از رای منیر و نسبت والای توستآفتاب و آسمان را نور و رفعت مستعار
هر کجا رای تو آمد هر کجا قدر تو بودآفتاب آنجا چراغ است آسمان آنجا بخار
نقطه ای زان قدر عالی آسمان آید دویستذره ای زان روی روشن آفتاب آید هزار
از طریق نور و رفعت گویی اندر ذات تومختصر کرد آفتاب و آسمان را کردگار
هر که دیدار تو بیند دیده باشد بر زمینآفتاب و آسمان را بر طریق اقتصار
روشن از ذکر تو گشته است آفتاب پر شعاعزینت از بزم تو برده است آسمان پر نگار
بگذری بر برجهای آسمان چون آفتابگر چو اختر دشمنت بر آسمان سازد حصار
آفتاب ار نور بخشد آسمان روزی دهدآسمان هر زمینی آفتاب هر دیار
تیره روزم ز آفتاب و تنگ دستم ز آسمانچون تویی هر دو ندانم کز که خواهم زینهار
تا بیاراید جهان را آفتاب اندر طلوعتا نگه دارد زمین را آسمان اندر مدار
طایعت باد آفتاب و خاضعت باد آسمانخدمت تو تا قیامت این و آن را اختیار
از قضای آسمانی دوستان و دشمنانتسال و مه چون آفتاب اندر لباس سوگوار