شمارهٔ ۳۸
بر روی آفتاب تو آن زلف تابدارز آسیب باد سلسله گشته است آب وار
رخسار آبدار تو را رنگ آتش استزان رنگ دود داد بدان زلف تا بدار
زلفت چگونه روی تو را پرنگار کردبر آب و آتش ار نکند هیچ کس نگار
ور رهگذار مور نه بر آب و آتش استخط را به گرد عارض رنگین تو چه کار
در زلف اگر قرار نبینی عجب مکنکی دیده ای که دود بر آتش کند قرار
زلفت بخار آب رخ آبدار توستگر هیچ گونه بوی بخور آید از بخار
در زلف تو درازی روز شمار هستلیکن شکنج و حلقه فزون دارد از شمار
گر تاب و پیچ و حلقه زلف تو صبح نیستخورشید را چگونه گرفته است در کنار
باد سحر که بر سر زلفت گذر کندتا شب نسیم مشک دهد خاک را نثار
بس هوش و عقل در سر زلفت تو بسته اندترسم به بادشان دهد آن زلف بادسارر
گرنه نسیم لطف خداوند یافته استبی مشک چون بود سر زلف تو مشکبار
صدر اجل نظام خلافت رئیس شرقگردون بی نهایت و دریای بی کنار
تاریخ فخر و قاعده مجد مجددینایزد چون اهل دینش ز دین کرده اختیار
قطب علو و تاج معالی علی که یافتعلمی که در جهان ز علی ماند یادگار
مذکور بر و بحر به الفاظ احتراممشهور شرق و غرب ز انواع افتخار
نه بی ثنای فاخر او نطق را خطرنه با عطای وافر او گنج را یسار
گشته ز سهم کوشش او رنگ شب سیاهمانده ز بیم بخشش او شخص زر نزار
هم عدل او به ظلم در آرد همی شکستهم جود او ز بخل برآرد همی دمار
اوج ستاره همت او راست زیر دستدور زمانه نهمت او راست پیشکار
بر مقتضای همت و بر حسب نهمتشاینک هزار گونه دلایل شد آشکار
اینک طراز مملکت روزگار اوظاهر شد از عنایت سلطان روزگار
اینک فلک به مجلس عالیش تحفه کردفخر و شرف به خلعت و تشریف شهریار
آن خلعتی که رایت عز است بی عددوان خلعتی که آیت فخر است بی عوار
گویی کش از طراز و نگار است عز و فخرگویی کش از جمال و جلال است پود و تار
هرگز حرم ندید چنین خلعت از خلیلهرگز ارم نیافت چنین خلعت از بهار
ای خلق شرق را به وفاق تو التجاای اهل غرب را به خلاف تو اعتبار
سلطان شرق و غرب خداوند بر و بحردر شرق و غرب کرده محل تو را مشار
چون نام علم و حرب به گرد در تو دیددلدل به هدیه زی تو فرستاد و ذوالفقار
وان اسب کز خلیفه عالم بدو رسیدبا نقش او خجل شده نقاش قندهار
بادی است کوه پیکر و کوهی است باد تکگر کوه را لگام بود باد را پسار
اندر خور رکاب تو آن را شمرد از آنکدر خورد تاج شاه بود در شاهوار
با حرمت خلافت و شاهی جهانیاندر پیش بارگاه تو بینند روز بار
آن مرکبی که چرخ چهارم حسد کندآن را به وقت آنکه تو باشی بر او سوار
ماه نو است نعلش و هنگام تاختنبر چهره ستاره نشاند همی غبار
در رشک از او بود فلک و جای آنش هستزیرا فلک هلال یکی دارد او چهار
گویی در آن زمانش علی داشت زیر رانکاسیب ذوالفقار درآمد به ذوالخمار
هر چند بی خبر بود از حال عار و فخرهست از شتاب فخرش و هست از درنگ عار
امروز را به پویه و امسال را به تککمتر ز لحظه ای برساند به دی و پار
چون پای در رکاب وی آری گه نبردچون دست در عنانش گماری گه شکار
دور گذشته همه افلاک را بگیرعمر گسسته همه آفاق را بیار
خسرو چو بار گردن او کرد طوق زربا او علوم و رفعت و زینت شدند یار
قمری چو زیب و زینت آن طوق زر بدیدبر طوق مشک خویش بنالید زار زار
هم رنگ روی عاشق و هم شکل خط دوستکرده در او هزینه و برده بر او به کار
گویی که بر سبیل تبرک به اسب توحور از بهشت هدیه فرستاد گوشوار
دارد فروغ آتش و آنک همی زنددر جان دشمنان تو هر ساعتی شرار
گر می به رنگ او بدی اندر پیاله هاهرگز نباشدی سر میخواره را خمار
آن طوق دلفریب چو برقی است تابناکوان اسب گام زن چو براقی است راهوار
در گردن براق فکند از پی تو برقاقبال پادشاه جهاندار کامکار
ای آنکه بر براق ندیدی ز برق طوقدیده به اسب و طوق خداوند برگمار
وان تیغ کار کرده که زاری کنند از اومردان کار دیده به میدان کارزار
برنده چون فراق و گزاینده چون اجلگیرنده چون قضا و کشنده چو انتظار
گویی به دست رستم دستان جز او نبودآن ساعتی که یافت ظفر بر سفندیار
نزد تو زینهاری شاه است و نزد اوجان مخالفان تو را نیست زینهار
زین تیغ و زین سپر سر خصمان همی سترجانشان همی ستان و به مالک همی سپار
نامه رسید و جامه رسید از خدایگانمنشور جاه و حرمت و توقیع کار و بار
در برتری سپهر برین است و زیر اوهم مرکز معالی هم نقطه وقار
آن نامه از نوایب گیتی تو را امانوان جامه از حوادث گردون تو را حصار
شبهای دوستانت بدین روز گشت روزگلهای دشمنانت بدان خار گشت خار
ای وارث وصی و وصی وار پر جگرای تحفه نبی و نبی وار بردبار
زایر به حضرت تو گروه از پس گروهشاعر به خدمت تو قطار از پس قطار
حیدر که خاتمی به یکی داد در رکوعضایع نماند و آیتش آمد ز کردگار
آنی که در رکوع و سجودند روز و شباز بهر شکر نعمت تو اهل این دیار
گر راه وحی بسته نگشتی به عهد مابیش آمدی به شان تو آیت ز صد هزار
از طوق شکر و منت بر و عطای توستدر شرق و غرب گردن احرار زیر بار
تو طوق شکر بخششی و حقا که طوق شکراز طوق زر نکوتر و بهتر هزار بار
گرچه به توست خلعت و تشریف را شرفبی قرب و بعد تو نتوان شد عزیز و خوار
شرط است تهنیت پس تشریف و موهبتبی آب و سبزه خوش نبود جوی و جویبار
تا کوه استوار نجبند ز جای خویشچون کوه باد قاعده عمرت استوار
گرد هوا و همت تو بخت را طوافپیش مراد و نهمت تو چرخ را مدار
هرگز به غمگسار تو را حاجتی مبادآنجا که نیست غم به چه کار است غمگسار