شمارهٔ ۲۵
آزر و مانی که صورتهای دلبر کرده اندنی رخ چون ماه و نی زلف چو عنبر کرده اند
عنبرین گیسوی و مه دیدار آن دلبر مرابی نیاز از صورت مانی و آزر کرده اند
نرگسش چشم است و سروش قد و خوبان نام اوماه نرگس چشم و سرو ماه منظر کرده اند
وصف آن رخشنده عارض نعت آن تابنده رویفهم و فکرت را به رتبت روم و ششتر کرده اند
اختیار دل ربودن بر لب شیرین اوستگویی آن لب را به دل بردن مخیر کرده اند
همچو زنجیر و زره کار مرا در هم زدهحلقه و زنجیر آن زلف زره ور کرده اند
هم سرین فربه او هم میان لاغرشعشق و صبرم را به تن فربی و لاغر کرده اند
بر دل و جان و تن من جور و بیداد و ستمپیچ و تاب و چین آن زلف ستمگر کرده اند
رسم غارت نیست اندر لشکر سلطان، چرازلف و لفظش غارت خرخیز و عسگر کرده اند
شاه شاهان سنجر آن کز بیم دست و خنجرشخطبه هر منبری بر نام سنجر کرده اند
از حروف دست و خنجر بیش باشد در جملفتحهایی کان مبارک دست و خنجر کرده اند
پادشاه هفت کشور گشت و هفت اختر مداربر مراد پادشاه هفت کشور کرده اند
در ازل لوج و قلم وقت قرار کارهاتا ابد ملک جهان بر وی مقرر کرده اند
هیبت او را فنای عمر خاقان داده انددولت او را زوال ملک قیصر کرده اند
از برای نسخت فتحش کرام الکاتبیناز شب و روز زمانه نقش دفتر کرده اند
چون دعای رستگاری چون ثنای کردگارنامه های فتح او را هر دو از بر کرده اند
لطف او و حلم او و عفو او و خشم اواز مزاج باد و خاک و آب و آذر کرده اند
دست و تیغش در هلاک بت پرست و قمع کفراقتداگویی به دست و تیغ حیدر کرده اند
تیغ حیدر فتح خیبر کرد و دست و تیغ اوصد هزاران فتح بیش از فتح خیبر کرده اند
جرعه ای از جام او و قطره ای از بحر اوستآنچ افریدون و دارا و سکندر کرده اند
تاج داران را مسخر کامرانان را ذلیلاو به ذات خود کند ایشان به لشکر کرده اند
پیش از این شاهان ز بهر تخت و افسر در مصافسرکشان را از سر شمشیر بی سر کرده اند
دولت و اقبال سلطان بازو و شمشیر اوصد ملک را در جهان با تاج و افسر کرده اند
شرع پیغمبر به ملک او همی نازد بدانکملک او را قوت شرع پیمبر کرده اند
اینک اهل شرع تا باقی بماند ملک اووهم ها در بسته اند و دست ها بر کرده اند
اوست آن سلطان که خیر و شر و نحس و سعد رااختران در خشم و خشنودیش مضمر کرده اند
بر همه شاهان مظفر شد که تقدیر و قضانام او را در ازل شاه مظفر کرده اند
چتر و تاجش چون ببیند دیده را صورت شودکاسمآن دیگر و خورشید دیگر کرده اند
خانه خورشید برج شیر باشد بر فلکوین سخن را همگنان نادیده باور کرده اند
از سر منجوق شه تابد همی خورشید فتحزین قبل میدان او را شیر پیکر کرده اند
صورت ملک است و ملت زانکه نقاشان صنعملک و ملت را به ترکیبش مصور کرده اند
از میان دین و دنیا داوری برخاسته استتا مراو را در میان هر دو داور کرده اند
در پناه دولت او در امان عدل اوآهوان در بیشه با شیران چراخور کرده اند
عدل و انصافش که گردانند گرد شرق و غربحنظل و زهر جهان را نوش و شکر کرده اند
دولتش چون حکم ایزد نصرتش چون دورچرخاهل مشرق را و مغرب را مسخر کرده اند
ملک او را حجت دعوی به معنی داده اندنام او را حاجت دینار و منبر کرده اند
خسروان کش نایبانند از پی تعظیم اونام او را نایب الله اکبر کرده اند
گر سخای خسروان را پیش از این اهل سخندر صفت با ابر و با دریا برابر کرده اند
در سخن نام سخا دست و دل شاه جهاندر جهان بر ابر و بر دریا مزور کرده اند
از پی تقدیر عمر و از پی تقریر کارچون دبیران قضا اول قلم تر کرده اند
ملک او را ابتدا بنیاد عالم گفته اندعمر او را انتها تا روز محشر کرده اند
خنجر پر گوهر و پیکان زرینش به رزمصد هزاران چشم را پر زر و گوهر کرده اند
کوشش و رزمش ز جان گر خصم را مفلس کندمفلسان را بخشش و بزمش توانگر کرده اند
گر فلک فریاد خصمش نشنود معذور هستکاسه و کوس شهنشه گوش او کر کرده اند
گر هلاک عادیان از باد صرصر گشته بودلشکر او بر معادی فعل صرصر کرده اند
گر عدو از بیمشان در آتش سوزان شده ستخویشتن در آتش سوزان سمندر کرده اند
چون کند آهنگ اعدا خلق پندارد مگرباز و شاهین قصد دراج و کبوتر کرده اند
از نمایش گرچه روز رزم بحر اخضرندای بسا کز خون خصمان بحر احمر کردهاند
بر زمین آنجا که رزم آرد ز عکس موج خوناز ثریا تا ثری گویی معصفر کرده اند
روز بزمش گویی از بس چهره و قد بتاناز زمین تا آسمان کشمیر و کشمر کرده اند
شاه خورشیدست و بزمش چرخ و اندر بزم اوگویی از مریخ می وز زهره ساغر کرده اند
خسروا شاهنشها صورتگران صنع حقملک و ملت را به ترکیبت مصور کرده اند
گر سپاه تو به خواری قصد زی قیصر نکردهیبت و هول سپاهت قصد قیصر کرده اند
لشکر از فتح و ظفر داری و شاهان را ذلیلروز کوشش لشکر تو زین دو لشکر کرده اند
باده و بزم تو را وقت صفات و گاه نعتعاقلان با خلد و با کوثر برابر کرده اند
تا تو را در ملک باقی عمر جاویدان بودساقیان در جام زرین آب کوثر کرده اند
تا فلک را زیور اصلی ز اختر داده اندتا عرض را نسبت کلی به جوهر کرده اند
جوهر تاجش چو اختر ز آسمان تابنده بادکاسمان ملک را پر زیب و زیور کرده اند