گنج

شمارهٔ ۲۶

وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)قافیه: ارمیکند۵۳ بیت
خوبی به روی خوب تو اقرار می‌کندعقل از نهیب عشق تو زنهار می‌کند
دل را دل چو سنگ تو آزار می‌دهددم را دهان تنگ تو افگار می‌کند
خوشتر ز جان و عمری و از خواب خوش مراآن چشم نیم‌خواب تو بیدار می‌کند
خورشید دلبرانی و رویت به دلبریبا خویشتن دو زلف تو را یار می‌کند
چون جان بی‌گناهی و سودای عشق توجان مرا همیشه گنه‌کار می‌کند
از بس که در دلم ز تو طوفان محنت استکشتی بر آب دیده من کار می‌کند
وز بس که یاد آن لب و رخسار می‌کنمعشقم اسیر آن لب و رخسار می‌کند
آسان همی‌نمود دلم را طریق صبراو را طریق عشق تو دشوار می‌کند
دیدار تو که مَهْ صفتِ حُسن از او گرفتدل را به دام فتنه گرفتار می‌کند
بر دل بلا و فتنه ز دیدار می‌رسدعدلی از آن خصومت دیدار می‌کند
اشک مرا به رنگ عقیق گداختهتیمار آن عقیق شکربار می‌کند
جانم بلای عشق تو بسیار می‌کشدعقلم حدیث حسن تو بسیار می‌کند
جعد تو آن هوای خراسان به بوی مشکبه از هوای تبت و تاتار می‌کند
زلف تو صید کردن مقصود خویش راکار کمند خسرو دیندار می‌کند
عادل علاء دولت و دنیا و دین که عدلپیش دلش به بندگی اقرار می‌کند
دارای روزگار که بدخواه ملک رااز چوب تخت دشمن خود دار می‌کند
اتسز که روز معرکه رمح از دو دست اوکار هزار لشکر جرّار می‌کند
هرچ آن به تیغ قهر ستاند ز دشمنانآثار جود او همه ایثار می‌کند
که پیکرست مرکب رهوار پادشاهکه را رکیب اوست که رهوار می‌کند
نی نی چو شهریار سپهر است و آفتاباسبش مسیر کوکب سیّار می‌کند
باد سبک رواست و گه رزم خاک رادایم ز باد حمله گرانبار می‌کند
بر نقطه‌ای بگردد چون یافت امتحانپرگاروار گردش پرگار می‌کند
ایزد جزای کافر و مومن در این جهاناز جود و تیغ شاه پدیدار می‌کند
از جود او مثوبت مومن چو می‌دهداز تیغ او عقوبت کفار می‌کند
تا زین چهار طبع چنو شهریار خاستهفتم سپهر خدمت این چار می‌کند
شاها تویی که رایت اعدات را خدایدر پیش رایت تو نگونسار می‌کند
علمت نشان حیدر کرّار می‌دهدتیغت فتوح حیدر کرّار می‌کند
نیلوفرست تیغ تو و روز کارزارگل‌های دشمنان تو را خار می‌کند
از خون بدسگال تو بر خاک رزمگاهگلزار می‌دماند و گلزار می‌کند
نارکفید می‌کند از مغز دشمنانوز روی دوستان تو گلنار می‌کند
در گنج ناصحان تو دینار می‌نهدوز روی حاسدان تو دینار می‌کند
چون التجا به ایزد جبّار می‌کنیترتیب ملکت ایزد جبّار می‌کند
در طلعت تو فر محمد همی‌نهدوز لشکرت مهاجر و انصار می‌کند
دیوار ازآن کنند شها گرد خانه‌هاتا دشمن تو روی به دیوار می‌کند
خون می‌فشاند از مژه و روز رزم توجان را فدای خنجر خونخوار می‌کند
هر دل که در خلاف تو بیمار می‌شودتیرت علاج داروی بیمار می‌کند
گاهی به جان و عمرش و گاهی ز ملک و مالآزار می‌رساند و بیزار می‌کند
شاها بهار تازه صورتگر آمده استبر خار خشک صورت فرخار می‌کند
بی‌رزمه زیب رزمه بزّاز می‌دهدبی‌طبله کار طبله عطّار می‌کند
هر سر که مهرگان به دل خاک در نهادنوروز کشف آن همه اسرار می‌کند
ابر سحرگهی چو کف تو به روز بزمبر گل نثار لؤلؤ شهوار می‌کند
آن نقش‌های طرفه نگه کن که بی‌قلمنقاش صنع بر سر کهسار می‌کند
هر لحظه‌ای نگاری و هر ساعتی گلیدیدار می‌نماید و بازار می‌کند
روی نگار دمدمه عشق می‌دهدمرغ بهار زمزمهٔ زار می‌کند
هر صلصلی ترانهٔ عشّاق می‌کشدهر بلبلی روایت اشعار می‌کند
گویی بهار تازه خریدار یافته استرخسار عرضه پیش خریدار می‌کند
گویی چمن ز ناله مرغ و نسیم گلبا رودکی حکایت عیّار می‌کند
بر شاخ گل ز قمری نالنده، عندلیبگویی سبق گرفت که تکرار می‌کند
می خور شها که ردش ایام تیزروبر حسب آرزوی تو رفتار می‌کند
از بوی باده مست کن این چرخ را از آنکپیوسته قصد مردم هشیار می‌کند
تا نور شمس مایه انوار می‌دهدتا جرم چرخ گردش هموار می‌کند
بادت همیشه گردش چرخ از موافقانتا بر مخالفان تو پیکار می‌کند
گر نیستی ز داد تو عالم شدی خراببا این ستم که چرخ ستمکار می‌کند