غزل شمارهٔ ۹۰
سرمست درآمد از درم دوستلب خندهزنان چو غنچه در پوست
چون دیدمش آن رخ نگاریندر خود به غلط شدم که این اوست
رضوان در خلد باز کردندکز عطر مشام روح خوشبوست
پیش قدمش به سر دویدمدر پای فتادمش که ای دوست
یک باره به ترک ما بگفتیزنهار نگویی این نه نیکوست
بر من که دلم چو شمع یکتاستپیراهن غم چو شمع دَهتوست
چشمش به کرشمه گفت با مندر نرگس مست من چه آهوست؟
گفتم همه نیکوییست لیکناین است که بیوفا و بدخوست
بشنو نفسی دعای سعدیگر چه همه عالمت دعاگوست